و چه آهسته مرا در بر می گیرد مرگ همچون خواب سنگین شب زمستانی و زندگی کورسوی گرماییست مثل کرسی قدیمی خانه ی مادر، چه زود کرسی سرد می شود پس گرمایش چه شد؟
کاغذ بی خط عزادار مادر گرامی دوست عزیزش حمیدرضا خواجه خباز است...
حمید جان تسلیت می گویم
خلبان های نابینا...
دو خلبان نابینا که هردو عینک های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند؛ در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می کرد.
زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد.اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.در همین حال، زمزمه های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت، هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می شد چرا که می دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می رود.
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می داد و چرخ های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند
اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری می گوید:باب! یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می کنن و اون وقت کار همه مون تمومه...
--مشکلات فرصتهایی هستند که به شما داده شده اند تا بتوانید
جوهر وجود خود را بروز دهید و حداکثر تلاش خود را بکنید.
نقاش سبک پرداز.....
سلام
حال همه ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود٬
طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
و نه این دل ناماندگار بی درمان
تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
میدانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟
راستی خبرت بدهم خواب دیده ام
خانه ای خریده ام
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار
هی بخند
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد،
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم:
حال همه ی ما خوب است،
اما تو باور نکن
این روزها شهرمان را نگاه می کنم یاد باغ بی برگی اخوان می افتم..
یاد آب را گل نکنید...
یاد بابا آمد اما این دفعه بابا در باران نیامد در فصل بی برگی آمد..
آنقدر خبر در ذهنم مانده که دیگر نمی دانم کدام را بنویسم کدام را درالویت نوشتن قرار بدم
بدون شرح
سوژه سال 90
آزمون دکتری دولتی....
صبح پنج شنبه 25 فروردین...
محل برگزاري آزمون : دانشگاه تربيت معلم تهران
آدرس: تهران -خيابان انقلاب -دروازه دولت -خيابان شهيدمفتح /درب ورودي حوزه خيابان خاقاني /-ساختمان شماره5
ساعت 7:10 دقیقه داخل خیابان مفتح ، نرده های دانشگاه را می بینم...اما خبری از راهنمای مسیر نیست 10دقیق دنبال درب ورودی خیابان خاقانی میگردیم ؛ بالاخره پیدا شد
درب ورودی: کارت ها را نشان دهید، آنهایی که کبف دارند داخل صف بایستند...
کیف و موبایل را تحویل دادیم...
تفتیش بدنی....
ساعت 7:35 داخل دانشگاه اما باز هم راهنمایی نیست...
به یک نفر آدم بیچاره که انگار با کتک از رختخواب جدا کردنش نشانی ساختمان شماره 5 را می پرسیم...ساعت 7:40 دقیقه داخل کلاس روی صندلی نشستیم...
7:45 دقیقه برگه های نظر سنجی را تحویلمان دادند، روی برگه نوشته شده بود این برگه هیچ تاثیری در آزمون ندارد اما نمی دانم چرا شماره داوطلبی خواسته بودند....!!!!!!!
آخی صدای میکرفن ساعت 7:55 در آمد و گفت مراقبین گرامی برگه های نظرسنجی را به داوطلبین بدهید...
بیچاره آن هم خواب مانده بود...
8:10 دقیقه برگه ها را جمع کردند((((با توجه به این توضیح که روی کارت نوشته شده بود زمان برگزاری آزمون 8)))))
ساعت 8:12 هنوز خبری از دفترچه های آزمون نیست...
خدا می داند شاید سوالات لو رفته....
8:15 دقیقه همچنان هیچ....
مراقب در چارچوب در ایستاده...
8:19 دقیقه سوزن برایب کارت ها آوردند...
مراقب سرشار از انرژی هست...!!!!!!!!!!!!!!!!!!
داوطلبان خمیازه می کشند...
ساکت...
آهان آوردنش...
دفترچه ها رو میگم..
وای شروع شد..
نه خواب بود..
باز هم صدای میکرفن...
8:23...خبری در راه است...
8:25..
8:26 ....صدای قرآن...
8:30 همچنان صدای قرآن
8:35... میکرفن ...داوطلبین گرامی برای ..فلان و فلانی و فلان کس....همه صلوات...
8:36 آخ جون شروع شد
این و خانم میکرفن گفت...
(((اگر معاون اول نسبتا گرامی حضور داشتند همان جا سکته می زدند..اگه بگم چی شد... به جای گزینه الف ب ... زبان محترم فارسیمان از ABC...استفاده شده بود ...چه عرض کنم زبان بیگانه...)))
ادامه دارد شاید در سالهای بعد...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اینجا چراغی روشن است...
هوا گرفته بود و باران می بارید ، کودکی آهسته گفت : خدایا گریه نکن درست می شود....
تـاریخ...
اقتصاد...
قـدرت...
نـان...
آب...
برق...
گاز...
برف...
سرما...
سقوط هواپیما...
عیدی...
حقوق...
طلاق...
رابطه جنسی...
بیکاری...
بی پولی...
فقر...
مــــرگ...
هر کلمه هزاران معنی در خود جای می دهد....
سخن کاغذ بی خط : "چه مقدار از آنچه ما واقعيت می پنداريم، واقعيت نيست بلکه پذيرش ماست؟!"
دچار خود سانسوری شدم....هیس یادم نبود که نباید چیزی می گفتم،آخه دچار خود سانسوری شدم
بعد از تحریر : شاید نشود به گذشته برگشت و یک آغاز زیبا ساخت اما می شود هم اکنون آغاز کرد و پایانی زیبا ساخت
قسم به ناله های مادر...
قسم به بغض پدر...
صدای صفحه کلیدم را دوست دارم آره صفحه کلید آخر امروز می خواهم با زبان شیرین مادریم برایت بنویسم و حرف بزنم...
می دونم با خیالات زیادی سرپا هستم...
فقط به خاطر عزیزانم نفس می کشم...
چقدر بد...
عشق بخواهد به نفرت تبدیل شود..
اما نه.. هنوز عاشقم...
می خواهم با زبان فارسی بنویسم . حرف بزنم. داد یزنم. سکوت کنم.فریاد بزنم....
نمی خواهم با زبان عربی قرآن برایت حرف بزنم...نمی خواهم با زبان عربها برایت بنویسم . نمی خواهم با زبان انگلیسی برایت بنویسم... می خواهم آزاد و رها بنویسم ...صدای صفحه کلیدم عاشم می کند . عاشق نوشتن. خیلی وقته برای نوشتن رهاییم نیامده بودم..
آخر کافر شده ام.. کافر به دیدنت... کافر به نفسهایت...کافر به چشمانت...کافر به حرفهایت...
با تو هستم...می شنوی دارم از فریاد هایی که در سکوت برایت زدم می نویسم...
می خندم آخر یادم نبود کر شدی..
چه صدای دلنوازی داری ...با تو هستم صفحه کلیدم..
گله و شکایت را بزار کنار..
می دونم بی معرفتم...
اما درود و صد بدرود به تو...
به تو مونس همیشگیم...
هر موقع این دل و این چشمها می گیره می یام و انگشتانم را بر روی دکمه هایت نوازش می دهم...
حالا که همه چی تو رویا هست می خوام تو رویاهام عاشق بمونم...
وای یاد زمانی افتادم که می خواستم شاعر شوم..
آخه اون شب کلمات را بالا می آوردم...مادرم، مادر بهتر از جانم برایم هل و نبات به هم زد تا دل دردم خوب شود...
کلمات را بالا آوردم..
آن شب شعر صورتش را به شیشه اتاقم چسبانده بود؛ ناگهان پرید مانند یک کبوتر اما جای انگشتانش همیشه روی شیشه باقی ماند...................................................
.
.هر صبح در حیاط خانه امان می گردم ؛ مثل سهراب شده ام که مانند بغضی در لباسهایش گیر کرده بود...
یاد پاییز 84 می افتم.. آذر بود... هوا تاریک بود ..
بعد از تحریر : روزهای عزیزی در پیش داریم...16 آذر سبز و 25 آذر
این روزهای یاد عزیزان و دوستانی می افتم که چه غمگین از پیشمان رفتند...

سلام
سلام
خیلی وقته درست و حسابی ننوشتم...
روزها حرف برای گفتن و نوشتن زیاد داشتم اما انرپی نوشتن نداشتم...
بدقولی کردم می دونم .قرار بود 9 شهریور بیام...
اما نتوانستم...
خبرهای زیادی اتفاق افتاده و من از کنارشان گذشتم...
تو این مدت به خاطر مشکلی که برای پایم پیش اومده بود مجبور بودم مسیر خانه تا محل کارم رو با ماشین طی کنم...
با یه مردی آشنا شدم مرد جنگ بود اما الان تو این زمانه داشت با مشکلات زندگی می جنگید..
از بی توجهی..از مشکلات مالی...از خواهرش گفت..
این آقا 4 سالی رو در جبهه حضور داشت ..
با خنده برایم گفت اون زمان ما 2 دوست بودیم ..
یکیمان رفت ژاپن برای کار و من هم به جبهه آمدم ،گفت دوستم اسرار کرد که با او بروم اما من گفتم راهم را انتخاب کرده ام و باید از وطنم و ناموسم دفاع کنم..
در عملیات مرصاد شرکت کرده بود.
سالها گذشت ...جنگ تمام شد در قسمت ترابری یک سازمان به صورت قرار دادی مشغول به کار شدم..
اما بعد از چند سال ما را به اجبار باز خرید کردند...
از سال 80 تا الان این ماشین و خیابان ها محل کارم شده..
حرف بسیار داشت ...
من هم گوش شنوا...
از خواهرش گفت ..
از شرکت نفت گفت..
از تبعیض گفت..
از حقوق 2میلیون تومانی خواهرش گفت..
گفت من اشتباه کردم رفتم به دنبال دفاع از وطنم...
گفت همیشه صورتم را با سیلی سرخ می کنم..
وای خدای بزرگ گله و شکایت نمی کنم..
ولی می گم خدایا بزرگیت و شکر ...
ادامه دارد...
عاشق یعنی ماندن..یعنی خواستن...یعنی توانستن...یعنی دوست داشتن...
خیلی وقته حوصله نوشتن ندارم....
اما می خوام دوباره شروع کنم...
دوباره...
صدباره...
می یام...
مثل همیشه...
پر انرژی..
یه کاغذ بی خط سبز...
۹ شهریور منتظر حضورم باشین..
آخه روز تولدمه...
به خودم می گم تولدت مبارک...رو خودخواهی نذارین....
مدیر کاغذ بی خط....
سوسن خانوم , ابرو کمون.......................
برای تو استاد عزیزم....
پاسداشت نیم قرن تلاش
در عرصه ارتباطات و مدیریت
دکتر علی اکبر فرهنگی....
زمان :۲۹اردیبهشت ماه ۱۳۸۹
ساعت: ۱۴ الی۳۰ / ۱۷
مکان :تهران ابتدای خیابان دماوند دانشگاه آزاد اسلامی تهران مرکزی تالارشهید باکری
صدا صدای فاصله هاست عزیز...................................
نوروز
بيچلچله بيبنفشه ميآيد،
بيجنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بي گردش ِ مُرغانهی رنگين بر آينه.
سالي
نوروز
بيگندم ِ سبز و سفره ميآيد،
بيپيغام ِ خموش ِ ماهي از تُنگ ِ بلور
بيرقص ِ عفيف ِ شعله در مردنگي.
سالي
نوروز
همراه ِ بهدرکوبي مرداني
سنگيني بار ِ سالهاشان بر دوش:
تا لالهی سوخته به ياد آرد باز
نام ِ ممنوعاش را
و تاقچهی گناه
ديگر بار
با احساس ِ کتابهای ممنوع
تقديس شود.
در معبر ِ قتل ِ عام
شمعهای خاطره افروخته خواهد شد.
دروازههای بسته
بهناگاه
فراز خواهد شد
دستان ِ اشتياق
از دريچهها دراز خواهد شد
لبان ِ فراموش
به خنده باز خواهد شد
و بهار
در معبری از غريو
تا شهر ِ خسته
پيشباز خواهد شد.
سالي
آری
بيگاهان
نوروز
چنين
آغاز خواهد شد...................
صبر و استقامت از آن توست....
برای مینای عزیزم دعا کنید این روزها به دعای شما نیاز دارد و اینکه این روزها حال خوبی ندارم....
سبز سبزم ريشه دارم.............................................
سلام
نمی دانم چه باید بگویم...
همین الان تویکی از خیابونای تهران بودم...
نمیدونم چرا امسال شور و حالی نیست ..
بوی سبزه ای نیست..
سرکه...
سیب سرخ...
ماهی سرزنده ی توی تنگ...
امسال نمی دونم عید داریم یانه...
این کاریکاتور رو تو آرشیوداشتم...داشتم می نوشتم ..اول طنز نوشتم..دیدم دیگه نمیشه با خنده و طنز و شوخی نوشت...
نمیشه نگفت..
دیروز راننده تاکسی بهم گفت آخه از کجای نداریم براتون بگم...از کجا بگم...که یه دفعه زد زیر گریه ...یه مرد ۵۰ ساله...
نمی دونم چرا دارید حرف می زنید ُ فقط می گید ما فقر و بذبختی رو ریشه کن کردیم..پس کو شاید ما نمیبینیم و چشم بصیرت می خواد..
جالبه می ره تو کنفرانس جهانی میگه فقر تو کشورمون نداریم...حالا می خوایم فقر جهانی رو ریشه کن کنیم...
یه روز میگن خوشه ..یه روز میگن خوشه بندی در کار نیست...دل خوش سیری چند...
ما همه فرزندان آدم و حوائیم!/ سیب بهانه ای بیش نبود... /وسوسه را حوا پایه گذاری کرد./ نا فرمانی را آدم و برادر کشی را قابیل!/ به یاد بیاوریم : هابیلی هم وجود داشت...!
دلمشغولی : اینجا نشستهام، روی صندلی کنار پنچرهای که کاری از دستش بر نمیآید. هوا بس ناجوانمردانه دلگیر است…
احساس میکنم «تمام شد»، همهی چیزهایی که تمام چند سال گذشتهام را ساخته بودند، حالا دیگر زندگی همان چیزی است که قرار بود نشود.
وقتی یکی دو هفتهای از تنها ماندن در خانه میگذرد، دوباره شروع میشود، سایهروشنهایی که میآیند و تلنگری میزنند و میروند.
اعترافات : خداوندا/من خدايم را گم کرده ام/جايی در ميان کوچه ها/جايی در ميان دو رنگی ها/جايی در ميان زمزمه های انسانهای ِبی صدا/جايی در ميان دانه های تسبيح پدر بزرگِ گناهکارم/جايی در ميان مرزِ باکِرِگی و فاحشه گی/جايی در ميان ترافيک سنگين شهر با چشم اندازِ درخت های سيمانی/جايی در ميان دستمال های کثيفِ روی شيشه ها، پشتِ چراغهای قرمز/جايی در ميان ترانه های فرهاد /جايی در ميان خِس خِس ِنفس های زير آوار/جايی در ميان باور های شيطانِ بی شرم در جسم های زاده ی ذاتِ خدايی/خداوندا/من خدايم را گم کرده ام/برايم پيدايَش کن!!!/من هم در عوض تماميِ ايمانم را به تو می بخشم!!!/تمامی اش را....

سلام...
حرف که برای گفتن زیاد دارم...چند وقتیست دلم درد نگفتن دارد...
سايبانش همه از رنجش ترديد به يغما رفته .../ اي بيابان صفتان بي قيد...!/ دادگر شهر كجاست ؟/به كجا داد برم ؟/خود نويس درمان جوهر معرفت از من خواهد ...!/ ليك.../در بيابان زمان عابرانش همه از جوهره معرفتي خشكند ... خشك.../ چشم اين رهگذران هم بي شرط .../ همه از خشكي اين جوهره ها/پوسيده است.../گويي از قعر بيابان / به صد طعنه به من ميگويند ..../ معرفت مي خواهي...؟!/ پيش ما آي وببين.../ شايد از لاي چراگاه زمان .../ بين آن چهره هاي آويزان .../ در ضمير پلاسيده ي انسان صفتان بي قيد .../ ذره معرفتي/ به مزاح ...!/ يافت كني ...
..........................................
عصر عالیجنابان خاکستری
و به یاد اورید آن هوای دلگیر،درهای بسته،سرهای در گریبان،دستای پنهان
نفسها،ابر،دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلور آجین،
زمین دل مرده،سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده،مهر وماه
زمستان بود
و ظلمت و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود و
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان است
نفس کز گرمگاه سینه میاید برون ،ابری شود تاریک.
هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و"نغمه های ناجور"شنیده نمی شد .سنگهای تیپا خورده رنجور و دشنامهای
پست آفرینش ،با کارد قطعه قطعه می شوند و یا در خانه های امن سکته می کردند. عصر ،عصر عالیجنابان
خاکستری بود....
بعد از تحریر: اگر کسی خواست ماجرای زندگی من را مانند قصه برای دیگرا بازگو کند، حتما آن را با یکی بود یکی نبود.....................آغاز کند...
دل مشغولی :سبز باشین و بمانین....
پشت نیسان نوشته...:عشق یعنی یک مشت استخوان و یک پلاک
بعد از همه صحبت ها : من به خوبی می دانم که ورای من وتو هستی هست عشق ما می میرد،مگر آزاد شود رفتنت رنج من است پس رهایت خواهم کرد که تو را آزاد دوست دارم...................................
آیا نیست هوشیاری که پیش از پایان مدت ، سر از خواب غفلتش بردارد...

روزها می گذرد....هر روز و هر ساعت و دقیقه و ثانیه...فکر می کنم...آخر من به تمام زندگانیم فکر می کنم..به اطرافم...به انسانهای دوروبرم...نمی دانم..به مردان و زنان سرزمین ایرانیم... به غیرت مردان این سرزمین..
غیرت شاید کلمه ناآشناییست...
هر روز به این فکر میکنم چرا غیرت در جامعه کم شده؟
می گویند ما آدم های متمدنی شده ایم.جمله های فیلسوف ها را حفظ می کنیم تا
لابه لای حرف هایمان به خورد بقیه بدهیم..چند سوال...:
1-برای دختری که کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده،چند ماشین زده اند کنار و هی عقب و جلو می روند و بوق می زنند تو چه می کنی؟
2-در جمع همکاران یا همکلاسی های دانشگاه ،دوستان گرم صحبت درباره ویژگی های غیر افلاطونی خانم همکار یا همکلاسی هستند....اینجا چه می کنید؟
3-فیلم خصوصی یکی از بازیگران تلویزیون(!) به دست تان می رسد؛اینجا چه طور، چه می کنید؟
4-خبر حادثه معروف لواسان را در سایت ها یا روزنامه ها می خوانید...؟
اعتراف میکنم این تمام مسئله نیست....منتظر جوابتون هستم...
حرفهای در پستو مانده:
در خبرها شنیده ایم خاویار می آید آن هم بر سر سفره های ایرانی...نمی دانم می دانید خاویار چیست..هر چه هست خوب است و قیمتی چون اگر می شد از این زود تر ها می آمد...
کنار این خاویار عزیز خیلی چیز ها می چسبد..
برنج دانه بلند اون هم با باقالی خانم...آخر شنیدیم باقالی خانم به آقا...نظر دارن..نه به خاطر قدشا(!!!!!)
گوجه هم به همراه سالاد می چسبد اما ما که به مغازهای شرق تهران دسترسی نداریم ....
این وزیر صنایع (....) با آمار متناقضسش ما رو در به در کوه و بیابون کرده..یکی تو یه رسانه نسبتا ملی میگه( روم به دیوار ) 40درصدبازدهی فعلی صنایع داریم و این جوان می گویداین آمار کذب است و 60 درصد است..آقا خوب مگه زوره...
راستی این انتسابهای غیر کارشناسانه و فامیلی و خانوادگی چه صیغه ایست...آخی وزیر اول چل چلیش بود که افتاد تو حوض نقاشی..
یاد گنجشکک اشی مشی بخیر...
که اومد و لبه بوم نشست و ....

از دست این مشکلات فنی در این رسانه (...می گن ملی...) که باعث میشه برنامه ها یک دفعه قطع بشه..شایدم به خاطر فصل سرما یکی لرزیده و پاش رفته رو سیم...آخه شنیدیم..رضا رشید÷ور رفته بود اصفهان نه به خرج خودشا به خرج یه برنامه پر خرجه "زنده رود" که یه دفعه برنامه قطع میشه....که بازم شنیدیم این برنامه تا به امروز ، با وقفه مواجه شده...
این رضای عزیز ، پس از بدشانسی در دنیای روزنامه مگاری و خداحافظی از قلم و کاغذ ،تو این رسانه هم روزهای خوبی رو پشت سر نگذاشته !!!!!
از ذهن گذشته : 16 آذر یعنی...ایران ایرانی
دلمشغولی : گفت اگه خودکارت به اندازه ی یک جمله جوهر داشت چه می نوشتی......تو کاغذ بی خطی عزیزم چی می نوشتی؟؟؟؟؟
دیالوگ تئاتر هفته و پیشنهاد کاغذ بی خط... : تو تئاتر جن گیر که پر بود از نگفتن ها یکی بود ....نمی خوام چیزی بگم ولی توصیه می کنم حتما برید و ببینید...چون این دیالوگ که آخرین دیالوگ هست براتون جالبه...اونجا هم از حرف های سیاسی می ترسیدن آخه اونجا پر بود از جن و جن گیر....
چهارمین سال درگذشت عزیزانمان...

این روزها که می شود به یاد تیتر های روزنامه ها می افتم..یاد تیتر16 آذر 1384 روزنامه توقیف شده شرق می افتم...
پرنده مرگ :در سانحه سقوط هواپیمای سی130 نیروهای ارتش که بعدازظهر دیروز در شهرک مسکونی توحید در جنوب غرب تهران رخ داد بیش از 110 تن جان باختند...
همشهری نوشت نظر کارشناسان ارتش درباره علت سقوط هواپیمای c-130 باز هم نقص فنی و خطای خلبان!
نمیدانم چه حس غریبیست...
نمی دانم تا چه زمانی می خواهیم سقوط هواپیما ها را به گردن خلبان...بیاندازیم...
حرف برای گفتن زیاد است اما .....
گوش شنوا نیست...
چند وقتي است دلم درد نگفتن دارد...
سلام
سلام به تمام دوستانم...
سلام کاغذ بی خط...که همچنان بی خط تر از همیشه هست...
باور کنید هر روز برای نوشتن پست جدید می اومدم و شروع می کردم به نوشتن..اما یه تلنگری این کاغذ بی خط رو خطخطی می کرد..
هر روز نا امید تر از دیروز...
ولی اومدم....باز اومدم شروع کنم...
شروع کنم از یه نقطه سر خط...
از تو بنویسم...از ما بنویسم...
از یه آدم .........................................
از یه حرف .................
نقطه شروع....می خوام
شبها یادم می کنی و روزرها
غافلگیرانه ترین هواس پرتی ها هستی
کی گفت:....
آدما مثل يه كتاب مي مونن كه تا وقتي تموم نشن براي ديگران جذابن پس سعي كن خودتو جلوي ديگران تند تند ورق نزني تا زود تموم بشي براي اينكه وقتي تموم بشي مطمئن باش مي رن سر يه كتاب ديگه ...
مي خوانمت چنان که شب خسته خواب را مي جويمت چنان که لب تشنه آب را محو توام چنان که ستاره به چشم تو يا شبنم سپيده دمان آفتاب را بي تابم آن چنان که درختان براي باد يا کودکان خفته به گهواره خواب را بايسته ايي چنان که تپيدن براي توست بايسته ايي چنان که تپيدن براي دل يا آن چنان که بال پريدن عقاب را حتي اگر نباشي مي آفرينمت چنان که التهاب بيابان،سراب را اي خواهشي که خواستني تر ز پاسخي با چون تو پرسشي چه نياز،جواب را...
شيمي نخوندم , ولي مي دونم اگه عشق نباشه ملکول هاي هيدروژن و اکسيژن نمي تونن اينقدر محکم همديگه رو فشار بدن که اشک جفتشون در بياد ...
دوست داشتن را ديگر دوست ندارم با خودم ميجنگم که بگويم دوستت دارم تنازع براي هستي ؛ تنازع براي عشق ؛ تنازع براي تو با ديواري که بين من و توست در ستيزم که به گوش تو برسانم دوستت دارم ديوار بلندتر از قد فرياد من است همچنان تقلا ميکنم براي يک عشق بي پاسخ .تو پاسخ عشقم باش و در اعماق سکوتم طنين خوش صداي دوستت دارم را گوش کن . به احساسات نيمه جانم جاني دوباره ده .بي مهابا دوستت دارم را فرياد بزن ...در هوا داد بزن ...تا همه دريابند که محبت باقي ست...
هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه : " او دوستم ندارد ...
عشق يعني دو كبوتر پرواز. عشق يعني دو قناري آواز. عشق يعني تو مرا ميراني.... من به صد حوصله ميآيم باز. عشق يعني سخن دل گفتن. عشق يعني تو و يك عالم راز ...
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم به جان هر چه عاشق توی این دنیاست باید بریم دوباره مبتلا بشیم ...
شیشه ای می شکند ... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادری می گوید...شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر می داشت... مرحمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است...
دل آدمها مثل يك جزيره دور افتادست ،اينكه كي واسه اولين بار پا به جزيره ميزاره مهم نيست مهم اون كسيه كه هيچوقت جزيره رو ترك نكنه...
هميشه نگاهت را دوست دارم فرارهاي کودکانه اش را آن گاه که باران را ميزباني مي کند ...
توکيستي که من اين گونه بي توبي تابم؟ شب ازخيالت نمي برد خوابـــم. تو چيستي که من از موج هرتبسم تـــــو بسان قايق سرگشته روي گردابـــــــم ...
همیشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن...! شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد می زند...! و تو... هیچ وقت او را ندیده ای!!
مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم به زندان هم کشانی دوستت دارم چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل از وفا کردن مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم.........
اصلا تعجب نکیند من خودم هستم...نویسنده ای مطلب....
بخنیدم یا گریه کنیم....................................!!؟؟؟
خواب مجلس می دیدم یک چیزهایی هم در خواب می دیدم که شاید درست نباشد بگویم ولی خوب من چی کار کنم آخه خواب بود دست من که نبود...
خواب دیدم یکی از نمایندگان مجلس بی خیال نطقش نمی شد و با وجود اینکه وقتش تمام شده بود باز هم حرف می زد . علی لاریجانی را دیدم که دارد بال بال می زند و دائم از آن بالا به این نماینده تذکر می دهد.آخر سر وقتی دید طرف بی خیال نمی شود گفت:"به حضرت عباس فهمیدم!کفایت می کند.شما فرض کنید که ما فهمیدیم .کافی است "بگم بقیه خوابم رو...
این روزای مجلس دیدنی شده..می یای از ذکر یه موضوع بگزی موضوع دیگه پیش می یاد...
می گم...خلاصه جلسه علنی بود.کی از نمایندگان که فکر کنم تقوی بود نماینده ورامین-وقتی هنگام صحبت کردن با حرکات دست یکی از نمایندگان مواجهه شد پشت میکروفن گفت :فکر کنم شما به کلاس کاراته و تکواندو می روید یا موضوع دیگری در میان است..هر کس برای خودش حرف می زد ..یکی میکروفن خودرا بدون اجازه رئیس همان لاریجانی را می گویم..روشن می کرد و با عصبانیت می گفت:به نماینده دیگر اگر چشمانتان مشکل دارد به چشم پزشکی مراجعه کنید.."من نمی دونم نقش رئیس در این مجلس چیست؟؟؟
فریاد..دعوا..همهمه..خلاصه تو این خواب از هر چی بگم کم گفتم...
تعبیر خواب : عزیزم این که خواب نیود گزارش یکی از جلسات علنی مجلس بود....
مردی با.......۵۰۰ مقاله !!!!.... :مگه چیه خوب رسیده وقت داشته مقاله نوشته .حسودیت مییاد تو هم بشین بنویس....آقای وزیر محترم راه را می گویم...تا الان شاید هم بیشتر شده ولی آخرین آماری که گزارشگر کاغذ بی خط به ما داده ۵۰۰ تا مقاله نوشته اون هم از نوع علمی....
اگر هم حساب کنیم وزیر راه محترم نخبه مادر زاد بوده و هر سال ۵ تا مقاله نوشته باشه در این صورت ایشان باید از ۱۰۰ سال پیش شروع به نوشتن می کردن...آقا اصلا بگیریم سالی ۱۰ تا مقاله..پس باید از ۵۰ سال پیش شروع می کردن....گزارشگرمان خسته شد و گفت بقیه فرض ها رو به پای مخاطبان بهتر از جان بگذارید.....
تماس فرت :شنیدیم و در خبر ها دیدیم که در اندونزی زلزله آماد و یکی در زیر آوار مانده بود با ارسال اس ام اس از مرگ نجات یافت.بیایید فرض کنیم در کشور ما زلزله بیاید...
اول از همه باید این زلزله در نزدیکی ها یک انقلاب نیامده باشد چون سویچ آف مخابرات روم به دیوار سویچ را می چرخاند و اس ام اس تا آسمان هفتم هم نمی رسد...چه رسد به داخل شهر...
دوم اینکه اگر مازیر آوار مانده باشیم سعی می کنیم از طریق ارسال اس ام اس خود را نجات دهیم...که با ارسال ناموفق مواجه می شویم... و وول می خوریم تا آنتن بدهد که یکدفعه آوار روی سرمان می ریزد...
خوب وقتی اس ام اس نمی رود..زنگ می زنیم به مراکز نجات..صدا قطع و وصل می شود..داد می زنیم..بلکه صدا به امداد گران برسد اما متاسفانه به خاطر فرکانس ما بقیه آوار هم خراب می شود.
خوب نتیجه اینکه اصلا هیچ کاری نکینم تا شاید فرجی شود...
.
.
.
.
.
کتاب نوشته : زندگی پرسش دشوار است ، من ترجیح می دهم آنرا صرف تامل بر خودش کنم.
دلمشغولی :سالها پیش که کودک بودم /سر هر کوچه کسی بود که چینی ها را بند میزد با عشق/و من آن روز با خود میگفتم/که این هم شد کار/ولی اکنون که دیگر خبری از او نیست/طرح یک دل که بروی چینی است/ترکی دارد و من /در به در ،کوی به کوی، در پی بند زنی می گردم...............
از فکر گذشته :هنوز جاي خالي اعتماد ملي پر نشده بود كه
آرمان و فرهنگ آشتي هم...
در شبهاي اين روزها چشمانت را كه مي بندي دوباره اتفافات در ذهنت مرور مي شود.غصه دار مي شوي هر شب قبل از خواب به ياد مي آوري:
حضورت-انتخابات-حداكثري-شور و شوق-بگم؟-تهمت-لبخند-صندوق راي-شمارش-شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد-دستگيري- كوي-كتك-خون -دادگاه-شب-اعتراف-بهت-تعليق-ستاره-نفس؟-آزادي نزديك به مطلق-توديع-معاون اول-وزير-نماينده ملت!-باز هم دادگاه-وزير-مدرك-استعلام-رحيم مشايي-بيست و سي-لبخند-تهمت-توهين-شهدا-مراجع تقليد-بيت امام-انرژي هسته اي-مستند-خاتمي عزيز-سازمان ملل-صندلي خالي-... بگذريم
گاه مي گويم فغاني بر كشم
باز مي بينم صدايم كوته است ....
ماشالله چه قدي كشيده! برنج آرسنيك دار-استاندار تكذيب مي كنه-استاندارد تاييد مي كنه-وزير نفت كه وزير بازرگاني سابقه به روي خودش نمي آره-بيست و سي دلسوز شده-يه پاسكاريه حرفه اي-
-بشين جانم
-ما نشستيم آقا
-ماشالله چه قدي كشيدي!
ما نفهمیدیم این برنجا چی میشه آخر سر..جون آدما مهمتر یا پول آقا زاده ها...
ولی راست می گن ماشالله چه قدی می کشن...اندازه درخت بید.....شایدم سنوبر..یا شایدم کاج...
مهم نیست مهم اینه که باید بخوریم ...یا...
عکس از وبلاگ خدایی که به من می خندد

سلام
سلام بچه ها یادتون روز اول مهر ...چه روزایی بود...روز با هم بودن..روز آشنایی ...روز شناختن...روز جدید...روزی که فکر می کردی ، وای خدای بزرگ چه روزه محشری هست...
اما الان که بزرگ شدی ..می گی کاش..کاش...کاش...
نشسته بودیم و داشتیم بازی می کریم...آره از اون بازی قدیمی ها ..از اون بازی ها که هر جا تو هر نقطه از این جهان بزرگ انجام می دادی ...می دونستن ایرانی هستی...می دونستن غیرت داری...شرف داری ... بزرگی داری...تاریخ داری...قصه های ایرونی داری...
شروع کردیم به بازی هیچی برامون مهم نبود...جز بازی..جز شادی...جز قصه ..جز غصه...گریه...زاری...جدایی...زندان...
کلاغ پر...یادتون...کلاغ پر..
بچه ها شروع کردن...یکی گفت طاووس....همه گفتن نه پر....یکی گفت مرغ...بازم بچه ها گفتن نه پر...اون یکی گفت اسب ...همه گفتن نه پر....همینطوری بازی ادامه داشت...ادامه داشت...
ناگهان یکی از بچه ها گفت....پول...گفت دلار...گفت 25 میلیارد دلار...یکی گفت پول نفت...یکی گفت بانک مرکزی...یکی گفت آمار...یکی گفت مردم.. یکی گفت فقر...یکی گفت به نون شب محتاج بودن...همه ی بچه ها با یه برقی گفتن پر پر پر
همه ی صداها بالا رفت ..یکی گفت آخه ما رو چه به این حرفا...اون یکی گفت...بابا اشکال نداره...قصه نداره...صداش رو در نیارین...
آره...همه ی بچه ها با هم گفتن...25 میلیارد دلار از پول نفتمون پر شد...یکی گفت پس بانک مرکزی چی شد....
.
.
.
.
خواب دیده : خواب دیدم همه چیز به شدت ارزون شده ؛ مثلا نان بربری را می خریدیم دانه ای
"دو ریال"...
وقتی تعبیرش را دیدیم..به خود خندیدیم..فهمیدیم سه صفر از واحد پول (ملی) پریده..ارزانی نیست..
وبا تشکر : باسپاس بی کران از طرف کودک 5 ساله مشاور رئیس دولت نهم...با انتخابهای اخیرشان؛ برای دوستان قدیمی سنگ تمام گذاشته و تحت هر شرایطی آنها را بدون "پست " نمی گذارند .تشکر از انتصاب قریب الوقوع (مهندس ورزش) علی آبادی به عنوان "مدیر عامل شرکت نفت ایران،تشکر از وزیر راه و شرکت های خودروسازی داخلی به خاطر همت آنها به عنوان 50 درصد عامل تصادفات...وخسته نباشید بزرگ به دادگستری به خاطر به یاد آوردن ماده 188 قانون...
مترو نوشته : ماشین مش مندلی نه بوق داره نه صندلی....حکم متروی ما رو داره...چرا باید واگن ها دست 4 و شاید 5 چنی را سوار شویم...چرا ...تاخیر....گرما..خفکی...دست فروش ..از 5-6 ماهه تا 80 ساله...راستی بودجه مترو چی شد....
روز ایران... : همه بودن ...سبزه سبز....

