کاش می شد یک قدرت فوق العاده پیدا کرد؛یک قدرت افسانه ای؛از همان ها که در داستان های بچگی ما نقش اول بودند؛از همان ها که در یک چشم به هم زدن از مشرق زمین به مغرب می پریدند و از اقیانوس ها و کوه ها رد می شدند وبه آن کسی که کمک طلبیده بود، کمک می کردند، دستشرا می گرفتند و از دل آتش بیرون می آوردندش.این روزها خیلی دلم قدرتها می خواهد...
دلم می خواهد از اینجا و همین حالا قدم بردارم و به سرزمینشان برسم . دست یکی یکی آنها را بگیرم و بگذارمشان یک جای امن؛جایی که آتش و دود و خون و مرگ نباشد؛
جایی که گرم باشد، غذا باشد ،مادر باشد،پدر سالم باشد و.....بگذارمشان جایی که آسمان همیشه آبی باشد،دریایش بسته نباشد و راه باز باشد.
همه باشند؛کنار هم، قایم باشک بازی کنند،پاستیل نوشابه ای بخورند و بخندند.بله دوست دارم بخندند،بچه های غزه این روزها به خنده احتیاج دارند.....
.
.بعد از تحریر:من نه به دموکراسسسسسسی کار دارم و نه به حقوق بشششششر....
همین وبس....
دیگر جایی برای حرف باقی نمی ماند....
.
.
.

