خلبان های نابینا...

دو خلبان نابینا که هردو عینک های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند؛ در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می کرد.

زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد.اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.در همین حال، زمزمه های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت، هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می شد چرا که می دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می رود.

هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می داد و چرخ های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند
اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری می گوید:باب! یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می کنن و اون وقت کار همه مون تمومه...

 

 

--مشکلات فرصتهایی هستند که به شما داده شده اند تا بتوانید
جوهر وجود خود را بروز دهید و حداکثر تلاش خود را بکنید.

نقاش سبک پرداز.....

 

این روزها ....

 

eglvb0j7iwqbvio2361h.jpg

سلام
حال همه ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند

با این همه عمری اگر باقی بود٬
طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
و نه این دل ناماندگار بی درمان

تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
میدانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟

راستی خبرت بدهم خواب دیده ام
خانه ای خریده ام
بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار
هی بخند

بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد،
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم:

حال همه ی ما خوب است،
اما تو باور نکن

 

این روزها شهرمان را نگاه می کنم یاد باغ بی برگی اخوان می افتم..

یاد آب را گل نکنید...

یاد بابا آمد اما این دفعه بابا در باران نیامد در فصل بی برگی آمد..

آنقدر خبر در ذهنم مانده که دیگر نمی دانم کدام را بنویسم کدام را درالویت نوشتن قرار بدم

 

بدون شرح

سوژه سال 90

آزمون دکتری دولتی....

صبح پنج شنبه 25 فروردین...

محل برگزاري آزمون : دانشگاه تربيت معلم تهران

آدرس: تهران -خيابان انقلاب -دروازه دولت -خيابان شهيدمفتح /درب ورودي حوزه خيابان خاقاني /-ساختمان شماره5

ساعت 7:10 دقیقه داخل خیابان مفتح ، نرده های دانشگاه را می بینم...اما خبری از راهنمای مسیر نیست 10دقیق دنبال درب ورودی خیابان خاقانی میگردیم ؛ بالاخره پیدا شد

درب ورودی: کارت ها را نشان دهید، آنهایی که کبف دارند داخل صف بایستند...

کیف و موبایل را تحویل دادیم...

تفتیش بدنی....

ساعت 7:35 داخل دانشگاه اما باز هم راهنمایی نیست...

به یک نفر آدم بیچاره که انگار با کتک از رختخواب جدا کردنش نشانی ساختمان شماره 5 را می پرسیم...ساعت 7:40 دقیقه داخل کلاس روی صندلی نشستیم...

7:45 دقیقه برگه های نظر سنجی را تحویلمان دادند، روی برگه نوشته شده بود این برگه هیچ تاثیری در آزمون ندارد اما نمی دانم چرا شماره داوطلبی خواسته بودند....!!!!!!!

آخی صدای میکرفن ساعت 7:55 در آمد و گفت مراقبین گرامی برگه های نظرسنجی را به داوطلبین بدهید...

بیچاره آن هم خواب مانده بود...

8:10 دقیقه برگه ها را جمع کردند((((با توجه به این توضیح که روی کارت نوشته شده بود زمان برگزاری آزمون 8)))))

ساعت 8:12 هنوز خبری از دفترچه های آزمون نیست...

خدا می داند شاید سوالات لو رفته....

8:15 دقیقه همچنان هیچ....

مراقب در چارچوب در ایستاده...

8:19 دقیقه سوزن برایب کارت ها آوردند...

مراقب سرشار از انرژی هست...!!!!!!!!!!!!!!!!!!

داوطلبان خمیازه می کشند...

ساکت...

آهان آوردنش...

دفترچه ها رو میگم..

وای شروع شد..

نه خواب بود..

باز هم صدای میکرفن...

8:23...خبری در راه است...

8:25..

8:26 ....صدای قرآن...

8:30 همچنان صدای قرآن

8:35... میکرفن ...داوطلبین گرامی برای ..فلان و فلانی و فلان کس....همه صلوات...

8:36 آخ جون شروع شد

این و خانم میکرفن گفت...

(((اگر معاون اول نسبتا گرامی حضور داشتند همان جا سکته می زدند..اگه بگم چی شد... به جای گزینه الف ب ... زبان محترم فارسیمان از  ABC...استفاده شده بود ...چه عرض کنم زبان بیگانه...)))

ادامه دارد شاید در سالهای بعد...

 

 

 

 

اینجا چراغی روشن است...

                                         

 هوا گرفته بود و باران می بارید ، کودکی آهسته گفت : خدایا گریه نکن درست می شود....

تـاریخ...

اقتصاد...

قـدرت...

نـان...

آب...

برق...

گاز...

برف...

سرما...

سقوط هواپیما...

عیدی...

حقوق...

طلاق...

رابطه جنسی...

بیکاری...

بی پولی...

فقر...

مــــرگ...

هر کلمه هزاران معنی در خود جای می دهد....

 

سخن کاغذ بی خط : "چه مقدار از آنچه ما واقعيت می پنداريم، واقعيت نيست بلکه پذيرش ماست؟!"

 

دچار خود سانسوری شدم....هیس یادم نبود که نباید چیزی می گفتم،آخه دچار خود سانسوری شدم

 

بعد از تحریر : شاید نشود به گذشته برگشت و یک آغاز زیبا ساخت اما می شود هم اکنون آغاز کرد و پایانی زیبا ساخت

                          

قسم به ناله های مادر...

 

      قسم به بغض پدر...

 

صدای صفحه کلیدم را دوست دارم آره صفحه کلید آخر امروز می خواهم با زبان شیرین مادریم برایت بنویسم و حرف بزنم...

می دونم با خیالات زیادی سرپا هستم...

فقط به خاطر عزیزانم نفس می کشم...

چقدر بد...

عشق بخواهد به نفرت تبدیل شود..

اما نه.. هنوز عاشقم...

می خواهم با زبان فارسی بنویسم . حرف بزنم. داد یزنم. سکوت کنم.فریاد بزنم....

نمی خواهم با زبان عربی قرآن برایت حرف بزنم...نمی خواهم با زبان عربها برایت بنویسم . نمی خواهم با زبان انگلیسی برایت بنویسم... می خواهم آزاد و رها بنویسم ...صدای صفحه کلیدم عاشم می کند . عاشق نوشتن. خیلی وقته برای نوشتن رهاییم نیامده بودم..

آخر کافر شده ام.. کافر به دیدنت... کافر به نفسهایت...کافر به چشمانت...کافر به حرفهایت...

با تو هستم...می شنوی دارم از فریاد هایی که در سکوت برایت زدم می نویسم...

می خندم آخر یادم نبود کر شدی..

چه صدای دلنوازی داری ...با تو هستم صفحه کلیدم..

گله و شکایت را بزار کنار..

می دونم بی معرفتم...

اما درود و صد بدرود به تو...

به تو مونس همیشگیم...

هر موقع این دل و این چشمها می گیره می یام و انگشتانم را بر روی دکمه هایت نوازش می دهم...

حالا که همه چی تو رویا هست می خوام تو رویاهام عاشق بمونم...

وای یاد زمانی افتادم که می خواستم شاعر شوم..

آخه اون شب کلمات را بالا می آوردم...مادرم، مادر بهتر از جانم برایم هل و نبات به هم زد تا دل دردم خوب شود...

کلمات را بالا آوردم..

آن شب شعر صورتش را به شیشه اتاقم چسبانده بود؛ ناگهان پرید مانند یک کبوتر اما جای انگشتانش همیشه روی شیشه باقی ماند...................................................

.

.هر صبح در حیاط خانه امان می گردم ؛ مثل سهراب شده ام که مانند بغضی در لباسهایش گیر کرده بود...

 

یاد پاییز 84 می افتم.. آذر بود... هوا تاریک بود ..

 

بعد از تحریر : روزهای عزیزی در پیش داریم...16 آذر سبز و 25 آذر

این روزهای یاد عزیزان و دوستانی می افتم که چه غمگین از پیشمان رفتند...

 

سلام

سلام

خیلی وقته درست و حسابی ننوشتم...

روزها حرف برای گفتن و نوشتن زیاد داشتم اما انرپی نوشتن نداشتم...

بدقولی کردم می دونم .قرار بود 9 شهریور بیام...

اما  نتوانستم...

خبرهای زیادی اتفاق افتاده و من از کنارشان گذشتم...

تو این مدت به خاطر مشکلی که برای پایم پیش اومده بود مجبور بودم مسیر خانه تا محل کارم رو با ماشین طی کنم...

با یه مردی آشنا شدم مرد جنگ بود اما الان تو این زمانه داشت با مشکلات زندگی می جنگید..

از بی توجهی..از مشکلات مالی...از خواهرش گفت..

این آقا 4 سالی رو در جبهه حضور داشت ..

با خنده برایم گفت اون زمان ما 2 دوست بودیم ..

یکیمان رفت ژاپن برای کار و من هم به جبهه آمدم ،گفت دوستم اسرار کرد که با او بروم اما من گفتم راهم را انتخاب کرده ام و باید از وطنم و ناموسم دفاع کنم..

در عملیات مرصاد شرکت کرده بود.

سالها گذشت ...جنگ تمام شد در قسمت ترابری یک سازمان به صورت قرار دادی مشغول به کار شدم..

اما بعد از چند سال ما را به اجبار باز خرید کردند...

از سال 80 تا الان این ماشین و خیابان ها محل کارم شده..

حرف بسیار داشت ...

من هم گوش شنوا...

از خواهرش گفت ..

از شرکت نفت گفت..

از تبعیض گفت..

از حقوق 2میلیون تومانی خواهرش گفت..

گفت من اشتباه کردم رفتم به دنبال دفاع از وطنم...

گفت همیشه صورتم را با سیلی سرخ می کنم..

وای خدای بزرگ گله و شکایت نمی کنم..

ولی می گم خدایا بزرگیت و شکر ...

ادامه دارد...

 

 

صدا صدای فاصله هاست عزیز...................................

 

نوروز

 بي‌چلچله بي‌بنفشه مي‌آيد،

بي‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب

بي گردش ِ مُرغانه‌ی رنگين بر آينه.

سالي

 نوروز

بي‌گندم ِ سبز و سفره مي‌آيد،

بي‌پيغام ِ خموش ِ ماهي از تُنگ ِ بلور

بي‌رقص ِ عفيف ِ شعله در مردنگي.

سالي

 نوروز

  همراه ِ به‌درکوبي‌ مرداني

سنگيني‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:

تا لاله‌ی سوخته به ياد آرد باز

نام ِ ممنوع‌اش را

و تاقچه‌ی گناه

  ديگر بار

با احساس ِ کتاب‌های ممنوع

تقديس شود.

در معبر ِ قتل ِ عام

شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.

دروازه‌های بسته

 به‌ناگاه

 فراز خواهد شد

دستان ِ اشتياق

 از دريچه‌ها دراز خواهد شد

لبان ِ فراموش

 به خنده باز خواهد شد

و بهار   

 در معبری از غريو  

تا شهر ِ خسته

 پيش‌باز خواهد شد.

سالي

 آری

بي‌گاهان

نوروز

چنين

 آغاز خواهد شد...................

 

 

صبر و استقامت از آن توست....

 

 

                                                              

 برای مینای عزیزم دعا کنید این روزها به دعای شما نیاز دارد و اینکه این روزها حال خوبی ندارم....

      

سبز سبزم ريشه دارم.............................................

e0b653e519cb4e4ea4ee02abc533af45.jpg

سلام

نمی دانم چه باید بگویم...

همین الان تویکی از خیابونای تهران بودم...

نمیدونم چرا امسال شور و حالی نیست ..

بوی سبزه ای نیست..

سرکه...

سیب سرخ...

ماهی سرزنده ی توی تنگ...

امسال نمی دونم عید داریم یانه...

این کاریکاتور رو تو آرشیوداشتم...داشتم می نوشتم ..اول طنز نوشتم..دیدم دیگه نمیشه با خنده و طنز و شوخی نوشت...

نمیشه نگفت..

دیروز راننده تاکسی بهم گفت آخه از کجای نداریم براتون بگم...از کجا بگم...که یه دفعه زد زیر گریه ...یه مرد ۵۰ ساله...

نمی دونم چرا دارید حرف می زنید ُ فقط می گید ما فقر و بذبختی رو ریشه کن کردیم..پس کو شاید ما نمیبینیم و چشم بصیرت می خواد..

جالبه می ره تو کنفرانس جهانی میگه فقر تو کشورمون نداریم...حالا می خوایم فقر جهانی رو ریشه کن کنیم...

یه روز میگن خوشه ..یه روز میگن خوشه بندی در کار نیست...دل خوش سیری چند...

 

ما همه فرزندان آدم و حوائیم!/ سیب بهانه ای بیش نبود... /وسوسه را حوا پایه گذاری کرد./  نا فرمانی را آدم و برادر کشی را قابیل!/ به یاد بیاوریم : هابیلی هم وجود داشت...!

 

دلمشغولی : اینجا نشسته‌ام، روی صندلی کنار پنچره‌ای که کاری از دستش بر نمی‌آید. هوا بس ناجوانمردانه دلگیر است…
احساس می‌کنم «تمام شد»، همه‌ی چیزهایی که تمام چند سال گذشته‌ام را ساخته بودند، حالا دیگر زندگی همان چیزی است که قرار بود نشود.
وقتی یکی دو هفته‌ای از تنها ماندن در خانه می‌گذرد، دوباره شروع می‌شود، سایه‌روشن‌هایی که می‌آیند و تلنگری می‌زنند و می‌روند.

 

اعترافات : خداوندا/من خدايم را گم کرده ام/جايی در ميان کوچه ها/جايی در ميان دو رنگی ها/جايی در ميان زمزمه های انسانهای ِبی صدا/جايی در ميان دانه های تسبيح پدر بزرگِ گناهکارم/جايی در ميان مرزِ باکِرِگی و فاحشه گی/جايی در ميان ترافيک سنگين شهر با چشم اندازِ درخت های سيمانی/جايی در ميان دستمال های کثيفِ روی شيشه ها، پشتِ چراغهای قرمز/جايی در ميان ترانه های فرهاد /جايی در ميان خِس خِس ِنفس های زير آوار/جايی در ميان باور های شيطانِ بی شرم در جسم های زاده ی ذاتِ خدايی/خداوندا/من خدايم را گم کرده ام/برايم پيدايَش کن!!!/من هم در عوض تماميِ ايمانم را به تو می بخشم!!!/تمامی اش را....

 

سلام...

حرف که برای گفتن زیاد دارم...چند وقتیست دلم درد نگفتن دارد...

سايبانش همه از رنجش ترديد به يغما رفته .../ اي بيابان صفتان بي قيد...!/ دادگر شهر كجاست ؟/به كجا داد برم ؟/خود نويس درمان جوهر معرفت از من خواهد ...!/ ليك.../در بيابان زمان عابرانش همه از جوهره معرفتي خشكند ... خشك.../ چشم اين رهگذران هم بي شرط .../ همه از  خشكي اين جوهره ها/پوسيده است.../گويي از قعر بيابان / به صد طعنه به من ميگويند ..../ معرفت مي خواهي...؟!/ پيش ما آي وببين.../ شايد از لاي چراگاه زمان .../ بين آن چهره هاي آويزان .../ در ضمير پلاسيده ي انسان صفتان بي قيد .../ ذره معرفتي/ به مزاح ...!/ يافت كني ...

..........................................

عصر عالیجنابان خاکستری

و به یاد اورید آن هوای دلگیر،درهای بسته،سرهای در گریبان،دستای پنهان

نفسها،ابر،دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلتهای بلور آجین،

زمین دل مرده،سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده،مهر وماه

زمستان بود

و ظلمت و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود و

نگه جز پیش پا را دید، نتواند،

که ره تاریک و لغزان است

نفس کز گرمگاه سینه میاید برون ،ابری شود تاریک.

هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و"نغمه های ناجور"شنیده نمی شد .سنگهای تیپا خورده رنجور و دشنامهای

 پست آفرینش ،با کارد قطعه قطعه می شوند و یا در خانه های امن سکته می کردند. عصر ،عصر عالیجنابان

 خاکستری بود....

 

بعد از تحریر: اگر کسی خواست ماجرای زندگی من را مانند قصه برای دیگرا بازگو کند، حتما آن را با یکی بود یکی نبود.....................آغاز کند...

 

دل مشغولی :سبز باشین و بمانین....

پشت نیسان نوشته...:عشق یعنی یک مشت استخوان و یک پلاک

 

بعد از همه صحبت ها : من به خوبی می دانم که ورای من وتو هستی هست عشق ما می میرد،مگر آزاد شود رفتنت رنج من است پس رهایت خواهم کرد که تو را آزاد دوست دارم...................................

 

 

 

آیا نیست هوشیاری که پیش از پایان مدت ، سر از خواب غفلتش بردارد...

روزها می گذرد....هر روز و هر ساعت و دقیقه و ثانیه...فکر می کنم...آخر من به تمام زندگانیم فکر می کنم..به اطرافم...به انسانهای دوروبرم...نمی دانم..به مردان و زنان سرزمین ایرانیم... به غیرت مردان این سرزمین..

غیرت شاید کلمه ناآشناییست...

هر روز به این فکر میکنم چرا غیرت در جامعه کم شده؟

می گویند ما آدم های متمدنی شده ایم.جمله های فیلسوف ها را حفظ می کنیم تا

لابه لای حرف هایمان به خورد بقیه بدهیم..چند سوال...:

1-برای دختری که کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده،چند ماشین زده اند کنار و هی عقب و جلو می روند و بوق می زنند تو چه می کنی؟

2-در جمع همکاران یا همکلاسی های دانشگاه ،دوستان گرم صحبت درباره ویژگی های غیر افلاطونی خانم همکار یا همکلاسی هستند....اینجا چه می کنید؟

3-فیلم خصوصی یکی از بازیگران تلویزیون(!) به دست تان می رسد؛اینجا چه طور، چه می کنید؟

4-خبر حادثه معروف لواسان را در سایت ها یا روزنامه ها می خوانید...؟

اعتراف میکنم این تمام مسئله نیست....منتظر جوابتون هستم...

 

حرفهای در پستو مانده:

در خبرها شنیده ایم خاویار می آید آن هم بر سر سفره های ایرانی...نمی دانم می دانید خاویار چیست..هر چه هست خوب است و قیمتی چون اگر می شد از این زود تر ها می آمد...

کنار این خاویار عزیز خیلی چیز ها می چسبد..

برنج دانه بلند اون هم با باقالی خانم...آخر شنیدیم باقالی خانم به آقا...نظر دارن..نه به خاطر قدشا(!!!!!)

گوجه هم به همراه سالاد می چسبد اما ما که به مغازهای شرق تهران دسترسی نداریم ....

این وزیر صنایع (....) با آمار متناقضسش ما رو در به در کوه و بیابون کرده..یکی تو یه رسانه نسبتا ملی میگه( روم به دیوار ) 40درصدبازدهی فعلی صنایع داریم و این جوان می گویداین آمار کذب است و 60 درصد است..آقا خوب مگه زوره...

راستی این انتسابهای غیر کارشناسانه و فامیلی و خانوادگی چه صیغه ایست...آخی وزیر اول چل چلیش بود که افتاد تو حوض نقاشی..

یاد گنجشکک اشی مشی بخیر...

که اومد و لبه بوم نشست و ....

از دست این مشکلات فنی در این رسانه (...می گن ملی...) که باعث میشه برنامه ها یک دفعه قطع بشه..شایدم به خاطر فصل سرما یکی لرزیده و پاش رفته رو سیم...آخه شنیدیم..رضا رشید÷ور رفته بود اصفهان نه به خرج خودشا به خرج یه برنامه پر خرجه "زنده رود" که یه دفعه برنامه قطع میشه....که بازم شنیدیم این برنامه تا به امروز ، با وقفه مواجه شده...

این رضای عزیز ، پس از بدشانسی در دنیای روزنامه مگاری و خداحافظی از قلم و کاغذ ،تو این رسانه هم روزهای خوبی رو پشت سر نگذاشته !!!!!

از ذهن گذشته : 16 آذر یعنی...ایران ایرانی

دلمشغولی : گفت اگه خودکارت به اندازه ی یک جمله جوهر داشت چه می نوشتی......تو کاغذ بی خطی عزیزم چی می نوشتی؟؟؟؟؟

دیالوگ تئاتر هفته و پیشنهاد کاغذ بی خط... : تو تئاتر جن گیر که پر بود از نگفتن ها یکی بود ....نمی خوام چیزی بگم ولی توصیه می کنم حتما برید و ببینید...چون این دیالوگ که آخرین دیالوگ هست براتون جالبه...اونجا هم از حرف های سیاسی می ترسیدن آخه اونجا پر بود از جن و جن گیر....

 

چهارمین سال درگذشت عزیزانمان...

این روزها که می شود به یاد تیتر های روزنامه ها می افتم..یاد تیتر16 آذر 1384 روزنامه توقیف شده شرق می افتم...

 

پرنده مرگ :در سانحه سقوط هواپیمای سی130 نیروهای ارتش که بعدازظهر دیروز در شهرک مسکونی توحید در جنوب غرب تهران رخ داد بیش از 110 تن جان باختند...

همشهری نوشت نظر کارشناسان ارتش درباره علت سقوط هواپیمای c-130  باز هم نقص فنی و خطای خلبان!

نمیدانم چه حس غریبیست...

نمی دانم تا چه زمانی می خواهیم سقوط هواپیما ها را به گردن خلبان...بیاندازیم...

حرف برای گفتن زیاد است اما .....

گوش شنوا نیست...

 

 

بخنیدم یا گریه کنیم....................................!!؟؟؟

خواب مجلس می دیدم یک چیزهایی هم در خواب می دیدم که شاید درست نباشد بگویم ولی خوب من چی کار کنم آخه خواب بود دست من که نبود...

خواب دیدم یکی از نمایندگان مجلس بی خیال نطقش نمی شد و با وجود اینکه وقتش تمام شده بود باز هم حرف می زد . علی لاریجانی را دیدم که دارد بال بال می زند و دائم از آن بالا به این نماینده تذکر می دهد.آخر سر وقتی دید طرف بی خیال نمی شود گفت:"به حضرت عباس فهمیدم!کفایت می کند.شما فرض کنید که ما فهمیدیم .کافی است "بگم بقیه خوابم رو...

این روزای مجلس دیدنی شده..می یای از ذکر یه موضوع بگزی موضوع دیگه پیش می یاد...

می گم...خلاصه جلسه علنی بود.کی از نمایندگان که فکر کنم تقوی بود نماینده ورامین-وقتی هنگام صحبت کردن با حرکات دست یکی از نمایندگان مواجهه شد پشت میکروفن گفت :فکر کنم شما به کلاس کاراته و تکواندو می روید یا موضوع دیگری در میان است..هر کس برای خودش حرف می زد ..یکی میکروفن خودرا بدون اجازه رئیس همان لاریجانی را می گویم..روشن می کرد و با عصبانیت می گفت:به نماینده دیگر اگر چشمانتان مشکل دارد به چشم پزشکی مراجعه کنید.."من نمی دونم نقش رئیس در این مجلس چیست؟؟؟

فریاد..دعوا..همهمه..خلاصه تو این خواب از هر چی بگم کم گفتم...

 

تعبیر خواب : عزیزم این که خواب نیود گزارش یکی از جلسات علنی مجلس بود....

 

مردی با.......۵۰۰ مقاله !!!!.... :مگه چیه خوب رسیده وقت داشته مقاله نوشته .حسودیت مییاد تو هم بشین بنویس....آقای وزیر محترم راه را می گویم...تا الان شاید هم بیشتر شده ولی آخرین آماری که گزارشگر کاغذ بی خط به ما داده ۵۰۰ تا مقاله نوشته اون هم از نوع علمی....

اگر هم حساب کنیم وزیر راه محترم نخبه مادر زاد بوده و هر سال ۵ تا مقاله نوشته باشه در این صورت ایشان باید از ۱۰۰ سال پیش شروع به نوشتن می کردن...آقا اصلا بگیریم سالی ۱۰ تا مقاله..پس باید از ۵۰ سال پیش شروع می کردن....گزارشگرمان خسته شد و گفت بقیه فرض ها رو به پای مخاطبان بهتر از جان بگذارید.....

 

تماس فرت :شنیدیم و در خبر ها دیدیم که در اندونزی زلزله آماد و یکی در زیر آوار مانده بود با ارسال اس ام اس از مرگ نجات یافت.بیایید فرض کنیم در کشور ما زلزله بیاید...

اول از همه باید این زلزله در نزدیکی ها یک  انقلاب نیامده باشد چون سویچ آف مخابرات روم به دیوار سویچ را می چرخاند و اس ام اس تا آسمان هفتم هم نمی رسد...چه رسد به داخل شهر...

دوم اینکه اگر مازیر آوار مانده باشیم سعی می کنیم از طریق ارسال اس ام اس خود را نجات دهیم...که با ارسال ناموفق مواجه می شویم... و وول می خوریم تا آنتن بدهد که یکدفعه آوار روی سرمان می ریزد...

خوب وقتی اس ام اس نمی رود..زنگ می زنیم به مراکز نجات..صدا قطع و وصل می شود..داد می زنیم..بلکه صدا به امداد گران برسد اما متاسفانه به خاطر فرکانس ما بقیه آوار هم خراب می شود.

خوب نتیجه اینکه اصلا هیچ کاری نکینم تا شاید فرجی شود...

.

.

.

.

.

 

 

 

کتاب نوشته : زندگی پرسش دشوار است ، من ترجیح می دهم آنرا صرف تامل بر خودش کنم.

 

دلمشغولی :سالها پیش که کودک بودم /سر هر کوچه کسی بود که چینی ها را بند میزد با عشق/و من آن روز با خود میگفتم/که این هم شد کار/ولی اکنون که دیگر خبری از او نیست/طرح یک دل که بروی چینی است/ترکی دارد و من /در به در ،کوی به کوی، در پی بند زنی می گردم...............

 

 

از فکر گذشته :هنوز جاي خالي اعتماد ملي پر نشده بود كه
آرمان و فرهنگ آشتي هم...
در شبهاي اين روزها چشمانت را كه مي بندي دوباره اتفافات در ذهنت مرور مي شود.غصه دار مي شوي هر شب قبل از خواب به ياد مي آوري:
حضورت-انتخابات-حداكثري-شور و شوق-بگم؟-تهمت-لبخند-صندوق راي-شمارش-شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد-دستگيري- كوي-كتك-خون -دادگاه-شب-اعتراف-بهت-تعليق-ستاره-نفس؟-آزادي نزديك به مطلق-توديع-معاون اول-وزير-نماينده ملت!-باز هم دادگاه-وزير-مدرك-استعلام-رحيم مشايي-بيست و سي-لبخند-تهمت-توهين-شهدا-مراجع تقليد-بيت امام-انرژي هسته اي-مستند-خاتمي عزيز-سازمان ملل-صندلي خالي-... بگذريم
گاه مي گويم فغاني بر كشم
باز مي بينم صدايم كوته است ....

 

 

ماشالله چه قدي كشيده! برنج آرسنيك دار-استاندار تكذيب مي كنه-استاندارد تاييد مي كنه-وزير نفت كه وزير بازرگاني سابقه به روي خودش نمي آره-بيست و سي دلسوز شده-يه پاسكاريه حرفه اي-

-بشين جانم

-ما نشستيم آقا

-ماشالله چه قدي كشيدي!

ما نفهمیدیم این برنجا چی میشه آخر سر..جون آدما مهمتر یا پول آقا زاده ها...

ولی راست می گن ماشالله چه قدی می کشن...اندازه درخت بید.....شایدم سنوبر..یا شایدم کاج...

مهم نیست مهم اینه که باید بخوریم ...یا...

 

 

 

 

 

عکس از وبلاگ خدایی که به من می خندد

 

 

این دهان بستی دهانی باز شد...

عمق اعتقادات مشترک ..

هوگو چاوز-رئیس جمهور ونزوئلا-دوباره به ایران آمد و پیش از ترک کشورمان به همراه احمدی نژاد به حرم امام رضا(ع) رفت. احمدی نژاد گفت حضور چاور در حرم امام رضا (ع) نشان عمق اعتقادات مشترک ایران و ونزوئلاست...!!!!

مگه چیه من نمی تونم نتیجه گیری عمقی-اعتقادی بکنم.نتیجه گیری با خودتان.....!!!!

خط فقر "سرکاری" است...

خط فقر سرکاری است . خط فقر یک چیز نوسانی است . بستگی دارد شماخط فقر را چه چیزی تعریف کنید؛ همانمی شود خط قرمز....یک زمان شما استخر،دوچرخه،کامپیوتر،اینترنت....و همه اینها را می آورید جزء نیازهای اولیه یک خانواده که یک خط فقر است و یک موقع می گویید مسکن،خوراک،بهداشت و پوشاک که این خط فقر دیگری است.این صحبتهای رئیس دولت نهم است..آقای احمدی نژاد.....

چوپون....جومونگ...

دزدم و گله می برم/چوپون دارم نمی زاره/کجای کاری؟جومونگ داره/چوپون جومونگ دوست نداره/مگه خر دوست نداره؟/آخه اون ما رو دوست داره/خیال کردی جومونگ داره/جومونگ عقل از سر می بره...

در حالی که خبر تکان دهنده پایان سریال جومونگ عده بی شماری از معتادان سریال را بی تاب کرده است، یک روزنامه در مقاله ای کشف کرد و نوشت جومونگ ماهیتی صهیونیستی دارد و اصلش جیومونگ است ؛ یعنی راهب یهودی !....

خورشید از نوع پنجمین...

یاد رمان چارزدیکنز می افتم..هدیه کریسمس..همان اسکروچ معروف خودمان..یادماشین زمان جورج پاول1960 می افتم...

"بازگشت به آینده" رابرت زمیکس...

ولی اینها کجا و خورشید پنجم کجا...سریالی با کوله باری از سوتی..الحمد الله امسال رمضان،جام جم نشین های ملی  خیال خودشان و همه را با کیفیت سریال هایشان راحت کرده اند.تابلوهای خیابان سال 88 با ...آن زمان ها فرقی نکرده..لباس ها...و حتی سر در فروشگاه ها...

 

 

.

.

.

.

دل نوشته کاغذ بی خط: سلام خدای مهربونم...من همیشه خدا رو همینطوری صدا میکنم..ولی چند وقتی هست وقتی صداش می کنم خبری نیست..خدای عزیزم نکنه شما رو هم فیلتر کردن...نکنه داشتی برام اس ام اس می زدی و فهمیدی سویچ آف شما هم آره...نکنه مطلبی برام نوشتی و تو قیفت کردن...هان خدای مهربون...تو رو به مولا قسم می دم...باز هم صدام رو بشنو..می تونی ازفیلتر شکن استفاده کنی و صدای این بنده کوچیکت رو بشنوی....

فیلتر شده کاغذ بی خط : مجلس دیدنی بود ..مخصوصا صدای نماینده های جان سخن که حرف خود را با طنز به لاریجانی زدند...صندوقهای سیار و.....خودتان بقیه را می دانید...

روز خاص مدیر کاغذ بی خط: 9 شهریور تولدم بود ، این تولد بدترین تولدم بود ؛  چون اصلا خوشحال نبودم و گفتم ای کاش به دنیا نمی یومدم...

طنز کاغذ بی خط : من شاهدم ایرانیان خارج از کشور تا پیش از این دولت می گفتند ما ایرانی بودن خود را انکار می کردیم ما هیچ جا نمی گفتیم ایرانی هستیم . تا می گفتیم ایرانی هستیم می گفتند اینها تروریست هستند ، عقب مانده هستند ، مرتجع هستند و افکار و اندیشه های عقب مانده دارند اما لان ما هر جه می رویم قبل از اینکه از ما بپرسند کجایی هستند خودمان یک جوری می گوییم ایرانی هستیم...

حرف برای یک دوست : خدمت آقا احسان عرض کنید شما هم آره...امان از دست این عین . جیم عزیز که ما ....شاید هم باشیم و خود ندانیم...اما آقا احسان اگه خواستی داریم خوبش هم داریم از نوع عالیش بدون خماری.... بدون تاثیر روی چهره...فقط می برتت تو فضا...از نوع....کاغذ بی خطی...

 

 

دلقک کاغذ بی خط...

سر کاریم..

یک شهروند بیکار:خواب دیدم عده ای جمع شده اند یک جا که درباره مشکل بیکاری و اشتغال حرف بزنند و برنامه ریزی و خلاصه کار کنند اما بعد از مدتی دیدم که خودشان هم بیکارند و دیگر جلسات تشکیل نمی شود . به نظر شما تعبیر خواب من با کدام یک از موارد زیر ارتباط دارد ؟

1- علت بیکاری شورای مذکور این است که ملت همه شان سرکارند !

2-علت بیکاری شورای مذکور و عدم تشکیل جلساتشان این است که خودشان رفته اند سر کار.

3- یاچی ؟

تعبیر خواب : آن عده ای که شما در خوابتان دیده اید ، اعضای "شورای عالی اشتغال " هستند . آن طور که ما هم مطلعیم اعضای این شورا خودشان هم شش ماه است که بیکارند ! البته به این معنا که در راستای مبارزه با بیکاری کا ر خاصی نمی کنند و جلساتشان تعطیل شده . حالا اینکه علتش سرکار بودن ملت است یا خودشان اطلاعی نداریم !

 

این هلو و این گلو!

احمدی نژاد در برنامه زنده تلویزیونی گفت : " آقای لنکرانی – وزیر بهداشت – مثل هلو می مونه ، آدم می خواد بخوره این جوون را ! "

در این میان...

- اصولا هلو به چه معناست ؟

-آیا کابینه جای آدم های هلوست یا شایسته و اینکه اصولا هلو بودن ، جزو شایستگی افراد محسوب می شود یا برعکس ؟

- هلو را باید خورد یا برکنار کرد ؟

-  آیا بار هلو ، محموله سیاسی محسوب میشود ؟

 

-   بار شفتالو چطور ؟

- آیا گران فروشی در معامله هلو در میادین میوه و تره بار ،"جنایت جنگی" است یا "جنایت علیه صلح" یا "نقض قوانین حقوق بشر" یا ؟

-  در معاهدات بین المللی عبارت "این هلو و این گلو" به چه معناست ؟

خوبتان شد ؟!

می گویند چوب خدا صدا ندارد ، همین است . این روس ها این همه سال هی لیز خوردند آمدند پایین ، تیکه تیکه کشور ما را عینهو کیک خوردند . تو ترکمنچای و گلستان ،قفقاز و آذربایجان را به نام خودشان زدند. توپولوف و آنتونف و چند هواپیمای "اوف" دیگر در پاچه مان فرو کردند.

مجلس را به توپ بستند. حکومت ها را ملعبه خودشان کردند . شاه وشاهزاده را پناه دادند . و خلاصه هی در امور داخلی ما دخالت کردند تا این بلا سرشان آمد و در سینماهایشان تخته شد . راستش همه جای دنیا ،بحران مالی به کمر خودروسازی،بانک و مسکن می زند ،توی روسیه زده به سینماها و 43 سینما درشان تخته شد . تازه چند روز قبل هم که یک نیروگاهشان منفجر شد. چند ماه دیگر هم که زمستان شروع بشود توی سیاه سرما باید بید بید بلرزند تا بلکه آدم بشوند ؛ هر چند بعید است.این کارها عاقبت ندارد.25 سال ÷یش یادتان رفته ؟! همان موقع که بهتان می گفتند شوروی.بعد یکهویی 15 تیکه شدید. دیدید از لنین و استالین به پوتین رسیدید ؟ فردا هم لابد می رسید به دمپایی و کفش تابستانی...  

 

یک نکته ماه رمضانی :طرح اکران  فیلم ها از افطار تا سحر آغاز شد و قیمت ها هم که از ماه قبل دو برابر شده بود،نصف شد تاهمه احساس ارزانی کنند . البته در اجرایی شدن این طرح ، تلویزیون ملی هم نقش فعال یا بهتر بگوییم غیرفعالی را بازی کرد و چون هیچ سریال و برنامه به دردبخورب را برای این ماه برنامه ریزی نکرده بود باعث سد تا ملت با  خیال راحت قید تلویزیون را بزندد...

در بوفه ها به جای چیپس و تخمه ، بساط زولبیا بامیه،حلیم و آش راه افتاده که به صرفه تر است....

.

.

.

.

 

 

بعد از تمام گله ها : گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند... شب سلیس است و یکدست و باز... شمعدانی ها... و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند... پلکان جلو ساختمان... در فانوس به دست و در اسراف نسیم... گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را... چشم تو زینت تاریکی نیست... پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا... و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد... و زمان روی کلوخی بنشیند با تو... و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند... پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت... بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

 

حرفهای نشدنی : كاش كاش دريا كمي با مرداب مهربانتر بود و با هر موجي كة بة سوي ساحل روانة مي كرد ان قدر ركود و مردكي مرداب را بة رخش نميكشيد. كاش باران كوشة جشمي هم بة كوير داشت و با نم نمش شرارةاي از اتش وجود سوزان كوير را خاموش مي كرد. كاش كل سرخ مغرور نبود و محبتش را سر خاب كونة هاي رنك بريدة ياس مى كرد. كاش قاصدك در ان سوي قفس ، ميهمان لحظة هاي تنهايي يك قناري مي شد. كاش شاعران بة جاي بلبلان خوش اواز ؛ يادي هم از ان كلاغ بيري مي كردند كة بر روي شاخة خشكيدة درختان بة همنوايي بة باييز برداختة بود و با قار قارش بة تنهايي هاي باييز باسخ مي كفت

بدون ارتباط : زاینده رود یادش بخیر...سهراب کجایی... آب را گل نکنید شاید.....

 

تشکر : تشنگی  سخت خدا...تشنه آب،تشنه راستی ،تشنه صداقت ،تشنه محبت،تشنه دوست داشتن ،تشنه عشق...

 

دلمشغولی : چه فراموشی دردناکی...آی مردم که بر ساحل نشستین ...

 

 

 

صبر داشته باش......

از یک خبر گزاری....سقوط دو هواپيما در کمتر از 10 روز که موجب کشته شدن تعداد زيادي از شهروندان شد، از نگاه مديرکل فرودگاه بين المللي امام خميني (ره ) آنقدر بزرگ نيست که رسانه ها بزرگش کردند. او معتقد است؛ بيش از حد موضوع سوانح را بزرگ کرده ايم، هر چند اين سوانح و کشته شدن مردم تاسفبار است اما طي سال هاي گذشته نيز اين حوادث وجود داشته و حتي ظرف يک سال بيش از 800 نفر را از دست داده ايم، نه تنها ايران بلکه در همه جاي جهان اين حوادث رخ مي دهد. او تصريح کرد؛ موضوع سوانح هوايي را بيش از حد بزرگ کرده ايم و اين بحث طي چند روز اخير به سخره گرفته شد در حالي که صنعت حمل و نقل هواپيمايي چيزي براي مخفي کردن از مردم ندارد و پروازهاي ما از استانداردهاي ايمني جهاني برخوردارند و نبايد با سقوط يک هواپيما همه تلاش بخش هوايي زير سوال رود و مردم را از سفرهاي هوايي ترساند. مديرکل فرودگاه بين المللي امام (ره) همچنين درباره افزايش بروز نقايص فني در پروازها و فرودهاي اضطراري يا احتياطي طي چند روز اخير گفت؛ فرود اضطراري و بروز نقص فني مختص اين ايام نيست بلکه در طول سال بوده اما در اين ايام متاسفانه رسانه يي شد؛ فرود اضطراري، بخشي از حمل و نقل هوايي است که رسانه يي شدن آن باعث ايجاد رعب و وحشت بين مردم مي شود در حالي که در هيچ جاي دنيا اين موضوع ها را رسانه يي نمي کنند. او با ابراز تاسف از اظهارنظر افرادي که شناخت کافي از صنعت ندارند، تاکيد کرد؛ اين موضوع حتي در برنامه هاي فکاهي راديو هم به طنز گفته شد و در بخش هاي مختلف خبري نيز به سخره گرفته شد.

 

اگر از حوادث دیگری که برای هواپیما در این چند هفته رخ داده بگذریم، در کمتر از یک ماه  دو هواپیما در ایران سقوط کرده است . فرض کنید این اتفاق در کشور دیگری روی می داد چه پیامدهایی داشت؟ فکر می کنید چند نفر استعفاء می دادند .....

سخنان وزیر راه و ترابری!....: او پس ازمدتهاسکوت گفته است : رسانه ها سوانح هوایی اخیر را همچون بمب مطرح کردند که باعث دودلیوبی اعتمادی مردم در استفاده از ناوگان هوایی شدهاست در حالیکه رسانه ها موظف هستند مردم را آرام کنند تا ما در جهت افزایش ایمنی و نوسازی ناوگان حرکت کنیم...

وزیر راه نمی داند خبر انعکاس واقعیتی است که متاسفانه رخ داده و مسوولش او و بقیه مدیران مربوطه استکه باید پاسخگو باشند.  آقای بهبهانی علت این بی اعتمادی عملکرد شماست..

چرا در کشورهای دیگر این مسائل اینقدر اهمیت دارد...

بهای جان آدم ارزان است !!!!

 

اینها فقط مواردی از این سوانح ها هستند....

- ۳۱ خرداد ۱۳۵۹ بوئینگ ۷۲۷ در مسیر مشهد-تهران ۱۲۸ نفر کشته

- هفت مهر۱۳۶۰ سی-۱۳۰ ارتش ایران در کهریزک ۸۰ سرنشین کشته

- ۱۱ آبان ۱۳۶۵ سی-۱۳۰ نیروی هوایی ارتش در زاهدان ۹۸ سرنشین کشته

-۱۲ تیر ۱۳۶۷ ایرباس در خلیج فارس هدف ناو آمریکایی ۲۹۰ سرنشین شهید

- ۶ اردیبهشت ۱۳۷۱ فوکر-۲۷ نیروی هوایی ارتش ساوه ۲۹ سرنشین کشته

- ۱۹ بهمن ۱۳۷۱ برخورد توپولوف-۱۵۴ با هواپیمای سوخو-۲۴ درتهران ۱۳۴ کشته

- ۱۸ مهر ۱۳۷۳ فوکو-۲۸ کوه های کرکس نزدیکی نطنز۶۶ نفر سرنشین کشته

- ۲۳ اسفند ۱۳۷۵ هواپیمای سی-۱۳۰ دزفول ۸۶ سرنشین کشته

- ۱۳ بهمن ۱۳۷۸ سی-۱۳۰ارتش فرودگاه مهرآباد ۸ نفر کشته

- ۱۹ دی ۱۳۷۹ فالکن در ارومیه.مقامات ارشد ارتش

- ۲۳ بهمن ۱۳۸۰ توپولوف-۱۵۴ در نزدیکی خرم آباد۱۱۹ سرنشین کشته

- ۳۰ بهمن ۱۳۸۱ ایلیوشین-۷۶ سپاه ۲۷۶ سرنشین کشته

- ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۲ یاک-۴۰ در نزدیکی ساری۳۰نفر از جمله وزیر راه

- ۲۱ بهمن ۱۳۸۲ فوکو-۵۰ فرودگاه شارجه ۴۳ سرنشین کشته

- ۱ اردیبهشت ۱۳۸۴ بوئینگ۷۰۷ یک نفر کشته

- ۱۰ شهریور ۱۳۸۵ توپولوف-۱۵۴ ۲۸ سرنشین کشته

- ۶ آذر ۱۳۸۵ آنتونوف۷۴ در مهرآباد ۳۸ سرنشین کشته

۱۵ آذر ۱۳۸۵ هواپیمای سی-۱۳۰ ارتش ۱۱۰ سرنشین کشته

۲۴ تیر ۱۳۸۸ توپولوف-۱۵۴ ۱۸۶ کشته

.

.

.امان از دست سال ۸۸....

 

 

از ذهن گذشته : سال۸۸ دیگر چیزی برای گفتن نمانده......

 اجاعب کاغذ بی خط : وزیر راه و ترابری:سقوط هواپیما نداریم، ترکیدگی لاستیک و آتش گرفتن چرخ داریم

کلام های عجیب :"فرود اضطراري را كه رسانه اي نمي كنند"

دل مشغولی :دعا برای روزی بی حادثه...

 

عکس از شهر شیشه ای

 

 

فرزند بیشتر تکنولوژی برتر.........................

 

 

خبر اومد

خبر بد

در دروازه شکسته

یکی نیست از این غریبه ها بپرسه

جایی که همش پرنده است

دست صیاد عقب گلو می گرده

که بریزه قطره قطره گل قرمز گل خون


که بریزه قطره قطره گل قرمز گل خون

 

کاش می شد یک قدرت فوق العاده پیدا کرد؛یک قدرت افسانه ای؛از همان ها که در داستان های بچگی ما نقش اول بودند؛از همان ها که در یک چشم به هم زدن از مشرق زمین به مغرب می پریدند و از اقیانوس ها و کوه ها رد می شدند وبه آن کسی که کمک طلبیده بود، کمک می کردند، دستشرا می گرفتند و از دل آتش بیرون می آوردندش.این روزها خیلی دلم قدرتها می خواهد...

دلم می خواهد از اینجا و همین حالا قدم بردارم و به سرزمینشان برسم . دست یکی یکی آنها را بگیرم و بگذارمشان یک جای امن؛جایی که آتش و دود و خون و مرگ نباشد؛

جایی که گرم باشد، غذا باشد ،مادر باشد،پدر سالم باشد و.....بگذارمشان جایی که آسمان همیشه آبی باشد،دریایش بسته نباشد و راه باز باشد.

همه باشند؛کنار هم، قایم باشک بازی کنند،پاستیل نوشابه ای بخورند و بخندند.بله دوست دارم بخندند،بچه های غزه این روزها به خنده احتیاج دارند.....

.

.بعد از تحریر:من نه به دموکراسسسسسسی کار دارم و نه به حقوق بشششششر....

 

همین وبس....

دیگر جایی برای حرف باقی نمی ماند....

.

.

.

 

آی حراج حراج...آتیش زدم به مالم...آتیش زدم به علمم....

 

خبر از نوع ســــــــــــــــــــــــــــــــوخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

اول از همه از تمامی دوستانم که به وبلاگ کاغذ بی خط سر زدن و با مطالب تکراری روبه ور شدن عذر خواهی می کنم ؛چون به علت هنگ کردن سیستم و صاحب سیستم چند وقتی به روز نبودم و چیزی جز شرمندگی نموند...

یادم می یاد وقتی بچه بوم حرف از این بود می خواهی در آینده چه کاره شوی!!!!یادم می یاد در آن دوران یکی می گفت دکتر اون یکی مهندس...

دوران دبستان ,راهنمایی دبیرستان تمام شد دیپلم ..دانشگاه...لیسانس....وحالا فوق...

یادم می یاد دوران کودکی و نوجوانی حرف از درس خواندن بود و اگر درس نخوانی به جایی نمی رسی...

حالاوقتی تاریخ را ورق می زنم و گشت وگزاری توی پرونده های قضایی می کنم ؛می بینم به چه راحتی می توان مدرک خرید از اول دبستان گرفته تا دکترای فوق هسته ای...فقط با این تفاوت که قیمت هاش بالا و پایین هست...

به چه راحتی می توان مقاله نوشت؛مواد لازم دستانی خلاق ,کامپیوتری فعال و چشمانی تیز بین و نکته سنج...

نمی دانم وقتی سلامت سیاسی جامعه به این گونته به خطر بیفتد وای به حال سلامت....

 


در این چند وقت مصلی امام در حال برگزاری نمایشگاه های مختلف بود...

رسانه هایی حول و حوش دیجیتالی...

تمام نمایشگاه را زیر و رو کردم اما پیدا نشد که نشد بعد فهمیدم نرم افزار جالبی نیست...اسمش را نمی گویم تا یک موقع شما دلتان نخواهد و مثل من  فریاد بزنید آی مردمی که بر سـاحـل نشستید,گرم صحبت...

نمایشگاه رسانه های دیجیتال چنر روزی در مصلی امام برگزار شد...

در بخشی از نمایشگاه گروه تئاتری (!)تئاتر انقلاب را اجرا می کرد ولی من نفهمیدم کجایش دیجیتالی بود...

در حال عبور از یکی از راهروه ها بودم که صدای دلنشین موسیقی سنتی بر دلم نشست؛ CDرا خریداری کردم و با ذوق و شوق فراوان فردای همان روز با عبارت ...لطفا کد مورد نظر را وارد کنید مواجه شدم...

دنبال غرفه وبلاگ نویسی هم گشتم ولی آثاری از اثرش پیدا نکردم...هر چه بود بازی بود از نوع کامپیوتری...

به همراه دوستان جامعه شناس رفتیم شاید توفیقی یافتیم و از طریق آنها هم رسانه را شناختیم و هم جامعه را....نه جامعه راشناختیم و نه رسانه....

آن هم از نوع دیجیتالی.............    

 

نمایشگاه مطبوعات هم تمام شد...

ولی نمی دانم چرا برخی از غرفه ها به چشم نمی آمدند..از خبرگزاری آنا خبری نبود..یکسری روزنامه ها و خبرگزاری ها هم بود که خدا وکیلی تاحالا حتی اسمشان راهم نشنیده بودم نه روی دکه بود ونه توی سایت های مختلف(!!!!)

ورودی نمایشگاه نماد جالبی درست شده بود که پر از خالی بود پر از حرف ها از نوع نگفته...

انسان هایی از جنس روزنامه ..از جنس خاک ...که ریشه هایشان از دل خاک بیرون زده بود...

روزنامه صبح ایران ...روزان...روزنامه از نوع پور محمدی..

و

در آخر مسابقه عکس خبری کاغذ بی خط را فراموش نکنید...مسابقه ای از نوع ریشه... نه از نوع افزایش آمار وبلاگ...

یاحق...

دکتر ساروخانی: نباید دانشجویان را در فشار اطلاعاتی قرار داد...

این جمله را بارها از دکتر در مراسم مختلف شنیده ام ...

به گزارش کاغذ بی خط  ،امروز ساعت ۱۵ مراسمی به پاس نیم قرن تلاش  دکتر ساروخانی در حوزه ارتباطات و جامعه‌شناسی با حضور استادان و روسای دانشگاه‌های مختلف کشور و نیز چهره‌های فرهنگی و شاگردان این استاد برگزار شد.

اما با تاسف فراوان به خاطر دیر رسیدن(که این مربوط می شود به اطلاع رسانی یکی از دوستان دکتر...ـ)قسمت اعظمی از سخنان استاد عزیز بهره مند نشدیم  و این جای بسی عذر خواهی از دوستان عزیز دارد.

دکتر با متانت خاصی صحبت می کنند برای تمامی افراد احترام قائل هستند...صدای شیوا و آرام ایشان سالن را به سکوت وا داشته...

.

.

حرفهای زیادی گفته وشنیده شد اما مدیر وبلاگ دقیقا زمانی داخل سالن می شود که اساتید ودانشجویان در حال تشویق دکتر هستند و فقط یک جمله را می توانم بگویم :امیدوارم تک تک جوانان ایران عزیزم روزی بتوانند با طی کردن درجات عالی قدران و دست بوی چنین اساتیدی باشند.

 

ادامه نوشته

...

روزنامه ها و سایت های مختلف رو که زیر ورو می کنی هرکدام خبری دارند برای گفتن ...

یک طرف خبر از نابسامانی اقتصاد در جهان است...نمیدانم خبرهای تلویزیون را باور کنم  که خبر از سقوط اقتصاد جهان می دهد...

در این چند مدت که بحران های مالی کشورهای خارجی در تلویزیون ملی(!)شبکه های 1،2،3،4

به تصویر کشیده شد،هی گوشم را تیز کردم ،هی به اهل خانه گفتم شما نیز گوش فرا دهید از دوستان و آشنایان پرسیدم تا شاید کلمه ای در مورد وضعیت بورس خودمان بشنوم  ولی چیزی نشنیدم ...

این برنامه های اقتصادی هم که دستشان حسابی درد نکند جز تبلیغ سهام های مختلف و تحلیل های حسابی کارشناسانه...(!) چیزی ندارد..

بازارکه  همواره آبستن حوادث گوناگون سیاسی و نظامی  بود؛از جنبش تنباکو گرفته تا انقلاب مشروطیت،نهضت ملی شدن نفت ،قیام 15 خرداد 1342 و انقلاب اسلامی 1358 ...تا سال 1387

همزمان با مالیات بر ارزش افزود...

بازار قهر خود را آغاز میکند. مکانی که هرروز در کوچه پس کوچه هایش جای سوزن انداختن نبود حالا دیگر رمقی ندارد.کرکره ها پایین است.

شنیدم که طلا فروشان اصفهانی نیز دیگر طلایشان رنگ قدیم را ندارد.

خودمانیم چقدر اقتصادی حرف زدم یکی نیست بگوید آخه دختر تو رو چه به این حرفهای ...

.

.

.

...داشتم دنبال CD  فیلم سنتوری ها میگشتم آخر شنیده بودم هر خانه ای کمه بروی می توانی یکی از این CD  ها را پیدا کنی  ولی نبود...تموم شده بود

بالاخره مردمی که در زمینه خرید آثار موسیقایی و سینمایی،تقریبا هیچ گاه برای حقوق مولف ، اهمیتی قائل نبوده اند با هم برای حمایت از یک خواننده از دانلود صرف نظر کنند و به دنبال

اورجینال باشند.محسن چاووشی  نماد بدشانسی در عرصه موسیقی کشور توانست بعد از سالها سانسور و تهدید به عرصه مجازها بپیوندد.

پی نوشت:

خواستم از فیلم دعوت بنویسم ولی نه هنوز زمانش نرسیده ...خواستم از گلشیفته بنویسم دیدم زمان انقضایش گذشته .. خواستم از خواستنها بگویم ...دیدم خواستنی نمانده

 

طلوع مي كند آن آفتاب پنهاني
زسمت مشرق جغرافياي عرفاني
دوباره پلك دلم مي پرد نشانه چيست
شنيده ام كه مي آيد كسي به مهماني
كسي كه سبزتر از هزار بار بهار
كسي شگفت كسي آن چنان كه مي داني ...

زنده سوختن!!!

 

شنیده بودیم در ژاپن مرده ها را می سوزانند...شنیده بودیم در هندوستان نیز به این گونه بوده...

اما نشنیده بودیم زنده بسوزانند...

حادثه پشت حادثه..ساختمان می ریزد و آدم ها له می شوند...ماشین در حین راه رفتن می سوزد و...

 

مرگ پشت مرگ...ماشین پشت ماشین...فقط این است که ایران خودرو ماشینی بسازد و 4 چرخ داشته باشد..دیگر هیچ مهم نیست...

دیگر هر چه شد به ما ربطی ندارد..

امروز صبح حادثه دلخراشی در جاده آزادگان رخ داد... 5 نفر سوختند و بوی سوختنشان به جایی نرسید...

همیشه این برایم سوال بود ...ماشین چرا می سازیم؟؟؟

می سازیم تا ترافیک بیشتر شود ...می سازیم تا آلودگی بیشتر شود...می سازیم انسان ها راحت باشد..

 

یا شایدم می سازیم...می سازیم..می سازیم

خانه می سازیم تا شاید این خانه نقش پیمانه مرگ را بازی کند...ماشین می سازیم ...تا در آینده شاید توانستیم با آتیشش خودمان و دلمان را گرم کنیم...

.

.

.

.

 

...زنده می سوزی و بوی سوختنت به جایی نمی رسد!!!

به این می گویند... سوختن و ساختن؟!؟!!!

 

سالروز  تولدجبران خليل جبران...

و آنگاه زنی گفت با ما از شادی و اندوه سخن بگو.

و او (مصطفی)پاسخ داد:

شادی شما همان ادوه بی نقاب شماست.چاهی که خنده های شما از آن بر می آید؛چه بسیار که با اشکهای شما پر میشود.

و آیا جز این چه میتواند بود؟

هرچه اندوه دورن شما را بیشتر بکاود؛جای شادی در شما بیشتر میشود.

مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در کوره ی کوزه گر سوخته است؟

مگر آن نی که روخ شما را تسکین میدهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشید اند؟

هرگاه شادی میکنید به زرفای درون دل خود بنگرید تا ببینید سرچشمه شادی به جز سرچشکه اندوه نیست.

ونیز هرگاه اندوهناکیدباز در دل خود بنگرید که به راستی گریه شما از برای آن چیزیست که مایه شادی شما بوده است.

پاره ای از شما میگویید شادی برتر از اندوه است وپاره ای دگر میگویید اندوه برتر است

اما من به شما میگویم این دو از همدیگر جدا نیستند.

این دو باهم می آیند؛و هرگاه شما با یکی از آن ها بر سر سفره مینشینید؛به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است..