
سلام...
حرف که برای گفتن زیاد دارم...چند وقتیست دلم درد نگفتن دارد...
سايبانش همه از رنجش ترديد به يغما رفته .../ اي بيابان صفتان بي قيد...!/ دادگر شهر كجاست ؟/به كجا داد برم ؟/خود نويس درمان جوهر معرفت از من خواهد ...!/ ليك.../در بيابان زمان عابرانش همه از جوهره معرفتي خشكند ... خشك.../ چشم اين رهگذران هم بي شرط .../ همه از خشكي اين جوهره ها/پوسيده است.../گويي از قعر بيابان / به صد طعنه به من ميگويند ..../ معرفت مي خواهي...؟!/ پيش ما آي وببين.../ شايد از لاي چراگاه زمان .../ بين آن چهره هاي آويزان .../ در ضمير پلاسيده ي انسان صفتان بي قيد .../ ذره معرفتي/ به مزاح ...!/ يافت كني ...
..........................................
عصر عالیجنابان خاکستری
و به یاد اورید آن هوای دلگیر،درهای بسته،سرهای در گریبان،دستای پنهان
نفسها،ابر،دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلور آجین،
زمین دل مرده،سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده،مهر وماه
زمستان بود
و ظلمت و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود و
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان است
نفس کز گرمگاه سینه میاید برون ،ابری شود تاریک.
هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و"نغمه های ناجور"شنیده نمی شد .سنگهای تیپا خورده رنجور و دشنامهای
پست آفرینش ،با کارد قطعه قطعه می شوند و یا در خانه های امن سکته می کردند. عصر ،عصر عالیجنابان
خاکستری بود....
بعد از تحریر: اگر کسی خواست ماجرای زندگی من را مانند قصه برای دیگرا بازگو کند، حتما آن را با یکی بود یکی نبود.....................آغاز کند...
دل مشغولی :سبز باشین و بمانین....
پشت نیسان نوشته...:عشق یعنی یک مشت استخوان و یک پلاک
بعد از همه صحبت ها : من به خوبی می دانم که ورای من وتو هستی هست عشق ما می میرد،مگر آزاد شود رفتنت رنج من است پس رهایت خواهم کرد که تو را آزاد دوست دارم...................................