e0b653e519cb4e4ea4ee02abc533af45.jpg

سلام

نمی دانم چه باید بگویم...

همین الان تویکی از خیابونای تهران بودم...

نمیدونم چرا امسال شور و حالی نیست ..

بوی سبزه ای نیست..

سرکه...

سیب سرخ...

ماهی سرزنده ی توی تنگ...

امسال نمی دونم عید داریم یانه...

این کاریکاتور رو تو آرشیوداشتم...داشتم می نوشتم ..اول طنز نوشتم..دیدم دیگه نمیشه با خنده و طنز و شوخی نوشت...

نمیشه نگفت..

دیروز راننده تاکسی بهم گفت آخه از کجای نداریم براتون بگم...از کجا بگم...که یه دفعه زد زیر گریه ...یه مرد ۵۰ ساله...

نمی دونم چرا دارید حرف می زنید ُ فقط می گید ما فقر و بذبختی رو ریشه کن کردیم..پس کو شاید ما نمیبینیم و چشم بصیرت می خواد..

جالبه می ره تو کنفرانس جهانی میگه فقر تو کشورمون نداریم...حالا می خوایم فقر جهانی رو ریشه کن کنیم...

یه روز میگن خوشه ..یه روز میگن خوشه بندی در کار نیست...دل خوش سیری چند...

 

ما همه فرزندان آدم و حوائیم!/ سیب بهانه ای بیش نبود... /وسوسه را حوا پایه گذاری کرد./  نا فرمانی را آدم و برادر کشی را قابیل!/ به یاد بیاوریم : هابیلی هم وجود داشت...!

 

دلمشغولی : اینجا نشسته‌ام، روی صندلی کنار پنچره‌ای که کاری از دستش بر نمی‌آید. هوا بس ناجوانمردانه دلگیر است…
احساس می‌کنم «تمام شد»، همه‌ی چیزهایی که تمام چند سال گذشته‌ام را ساخته بودند، حالا دیگر زندگی همان چیزی است که قرار بود نشود.
وقتی یکی دو هفته‌ای از تنها ماندن در خانه می‌گذرد، دوباره شروع می‌شود، سایه‌روشن‌هایی که می‌آیند و تلنگری می‌زنند و می‌روند.

 

اعترافات : خداوندا/من خدايم را گم کرده ام/جايی در ميان کوچه ها/جايی در ميان دو رنگی ها/جايی در ميان زمزمه های انسانهای ِبی صدا/جايی در ميان دانه های تسبيح پدر بزرگِ گناهکارم/جايی در ميان مرزِ باکِرِگی و فاحشه گی/جايی در ميان ترافيک سنگين شهر با چشم اندازِ درخت های سيمانی/جايی در ميان دستمال های کثيفِ روی شيشه ها، پشتِ چراغهای قرمز/جايی در ميان ترانه های فرهاد /جايی در ميان خِس خِس ِنفس های زير آوار/جايی در ميان باور های شيطانِ بی شرم در جسم های زاده ی ذاتِ خدايی/خداوندا/من خدايم را گم کرده ام/برايم پيدايَش کن!!!/من هم در عوض تماميِ ايمانم را به تو می بخشم!!!/تمامی اش را....