سلام

سلام

خیلی وقته درست و حسابی ننوشتم...

روزها حرف برای گفتن و نوشتن زیاد داشتم اما انرپی نوشتن نداشتم...

بدقولی کردم می دونم .قرار بود 9 شهریور بیام...

اما  نتوانستم...

خبرهای زیادی اتفاق افتاده و من از کنارشان گذشتم...

تو این مدت به خاطر مشکلی که برای پایم پیش اومده بود مجبور بودم مسیر خانه تا محل کارم رو با ماشین طی کنم...

با یه مردی آشنا شدم مرد جنگ بود اما الان تو این زمانه داشت با مشکلات زندگی می جنگید..

از بی توجهی..از مشکلات مالی...از خواهرش گفت..

این آقا 4 سالی رو در جبهه حضور داشت ..

با خنده برایم گفت اون زمان ما 2 دوست بودیم ..

یکیمان رفت ژاپن برای کار و من هم به جبهه آمدم ،گفت دوستم اسرار کرد که با او بروم اما من گفتم راهم را انتخاب کرده ام و باید از وطنم و ناموسم دفاع کنم..

در عملیات مرصاد شرکت کرده بود.

سالها گذشت ...جنگ تمام شد در قسمت ترابری یک سازمان به صورت قرار دادی مشغول به کار شدم..

اما بعد از چند سال ما را به اجبار باز خرید کردند...

از سال 80 تا الان این ماشین و خیابان ها محل کارم شده..

حرف بسیار داشت ...

من هم گوش شنوا...

از خواهرش گفت ..

از شرکت نفت گفت..

از تبعیض گفت..

از حقوق 2میلیون تومانی خواهرش گفت..

گفت من اشتباه کردم رفتم به دنبال دفاع از وطنم...

گفت همیشه صورتم را با سیلی سرخ می کنم..

وای خدای بزرگ گله و شکایت نمی کنم..

ولی می گم خدایا بزرگیت و شکر ...

ادامه دارد...