قسم به ناله های مادر...
قسم به بغض پدر...
صدای صفحه کلیدم را دوست دارم آره صفحه کلید آخر امروز می خواهم با زبان شیرین مادریم برایت بنویسم و حرف بزنم...
می دونم با خیالات زیادی سرپا هستم...
فقط به خاطر عزیزانم نفس می کشم...
چقدر بد...
عشق بخواهد به نفرت تبدیل شود..
اما نه.. هنوز عاشقم...
می خواهم با زبان فارسی بنویسم . حرف بزنم. داد یزنم. سکوت کنم.فریاد بزنم....
نمی خواهم با زبان عربی قرآن برایت حرف بزنم...نمی خواهم با زبان عربها برایت بنویسم . نمی خواهم با زبان انگلیسی برایت بنویسم... می خواهم آزاد و رها بنویسم ...صدای صفحه کلیدم عاشم می کند . عاشق نوشتن. خیلی وقته برای نوشتن رهاییم نیامده بودم..
آخر کافر شده ام.. کافر به دیدنت... کافر به نفسهایت...کافر به چشمانت...کافر به حرفهایت...
با تو هستم...می شنوی دارم از فریاد هایی که در سکوت برایت زدم می نویسم...
می خندم آخر یادم نبود کر شدی..
چه صدای دلنوازی داری ...با تو هستم صفحه کلیدم..
گله و شکایت را بزار کنار..
می دونم بی معرفتم...
اما درود و صد بدرود به تو...
به تو مونس همیشگیم...
هر موقع این دل و این چشمها می گیره می یام و انگشتانم را بر روی دکمه هایت نوازش می دهم...
حالا که همه چی تو رویا هست می خوام تو رویاهام عاشق بمونم...
وای یاد زمانی افتادم که می خواستم شاعر شوم..
آخه اون شب کلمات را بالا می آوردم...مادرم، مادر بهتر از جانم برایم هل و نبات به هم زد تا دل دردم خوب شود...
کلمات را بالا آوردم..
آن شب شعر صورتش را به شیشه اتاقم چسبانده بود؛ ناگهان پرید مانند یک کبوتر اما جای انگشتانش همیشه روی شیشه باقی ماند...................................................
.
.هر صبح در حیاط خانه امان می گردم ؛ مثل سهراب شده ام که مانند بغضی در لباسهایش گیر کرده بود...
یاد پاییز 84 می افتم.. آذر بود... هوا تاریک بود ..
بعد از تحریر : روزهای عزیزی در پیش داریم...16 آذر سبز و 25 آذر
این روزهای یاد عزیزان و دوستانی می افتم که چه غمگین از پیشمان رفتند...